ایلیا
به نظرم خیلی شبیه شهرامه ... خیلی ... حرکت چشمهاش و نگاهش دقیق مثل اونه.... موهای مشکی براقش .... و کلا وجودش....
شیده خواهر شهرام یه پسر خیلی خوشگل به دنیا آورده که لذت دوباره دیدن چشمهای شهرامو برام تداعی می کنه........
اومدنش رابطه منو و شیده رو به کل تغییر داد ... شاید بگم ۹۰ درصد اوقاتمو دارم با یه نوزاد کوچولو سر می کنم .... احساس خوب مادر شدن... بوی تازه نوزاد... بوی شیر ... بوی محبت و عاطفه........
وقتی فک می کنم می بینم دقیقا سال گذشته برای نداشتن کودکی در درونم خودمو و زندگیمو و شهرامو عذاب می دادم... و امسال از اینکه فرزند کسه دیگه ای رو بغل کنم سرشار از انرژی می شم... یعنی اگه این فرزند خودم بود چه احساسی داشتم........
قبلا اگه اسم شهرامو جایی می شنیدم خیلی بغض می کردم... اگه می خواستم خودمو عذاب بدم عکسهاشو می دیدم... اما الان با یه حس خوب و شیرین بهش فک می کنم....
هنوز خونه مامان هستم و فعلا هم تصمیمی به جابه جایی ندارم... خونه خودم نرفتم... اما هیچ تغییری هم به اونجا ندادم........ همه چیز سر جاشون هستن.... انگار قرار نیست هیچ وقت اون خونه بدون صاحبهای قبلیش عوض بشه.......... بابا هر از گاهی می ره اونجا سر می زنه.... کار گر می گیره و همه جاشو تمیز می کنه ...می خوام واسه شب عید خودم برم و یه دستی به سر و روش بکشم....
می خوام مثل هر سال سفره هفت سین و همونجای همیشگی کنج پذیرایی بچینم.... میدونم برای همه تحمل این رفتارهام سخته .......اما این منم و احساسم و زندگی بدون شهرامم........
خودم ناراحت نمی شم.......میخوام به همه ثابت کنم که منم لبخند می زنم... مثل همه ... منم زندگی می کنم مثل همه ....