روزگارم...........خدايا

داشتم به اين قضيه فك مي كردم كه تمام مشكلاتي كه با شهرام داشته و دارم بعد از دعوا و قهري اساسي كه در تابستان امسال برايمان اتفاق افتاد اندكي كمر نگ شده ... البته تمام وجودم اين واقعيت را پذيرفته كه اين آتش زير خاكستر بالاخره باجرقه اي كوچك شعله مي گيرد....

چند روز پيش در حالي كه خريد كرده بود كليد رو به قفل در انداخت و با كلي پاكت و بسته وارد خونه شد... احساس كردم خوشحاله ...كمكش كردم تا دستهاش خالي بشن... زير لب زمزمه شعري با مضمون عاشقانه رو مي خوند... همون داستان كبك و  خروس.... تو اين جور مواقع سعي مي كنم زياد پيگير نشم... اينكه خودش با دلخواه خودش تعريف كنه برام مطلوب تره...كمي اين دست و اون دست كرد تا اينكه بالاخره به آغوشش دعوت شدم ... عادت داره اخبار خوبش رو وقتي كه در كنار هم هم آغوش هستيم بده ... البته اين شرايط بستگي به اوضاع و احوال من هم داره كه مي تونم به جرات بگم 70 درصد حوصله اش  رو ندارم و اين حالتش با يه سرخوردگي توام ميشه كه خودش زمينه سازه يه دعواست....

ميگه براي تابستون سال آينده يه ماموريت شش ماه به آلمان داره كه با هم ميريم.... خوشحال ميشم ... انگيزم واسه اينكه بيشتر در آغوشش بمونم بيشتر ميشه ... اما دليل خوشحالي و شاديشو چيز ديگه اي مي دونه كه دوست داره مخالفت نكنم و سعي كنم كه باهاش تو اين اقدام همراه باشم...

ذهنم تو ذوق و شوق و برق چشمهاش دنبال يه سئوال مي چرخه ... كمي من و من مي كنه و دستي مابين موهام مي كشه و ازم مي خواد كه روي اين قضيه جدي فكر كنم....

بهار من با يه حساب سرانگشتي به اين نتيجه رسيدم كه اگه الان اقدام به بچه دار شدن كنيم مي تونيم با استفاده از شرايط اين ماموريت كاري بچه رو اونجا به دنيا بياري و اين عالي ميشه ........

سرم داغ شد... چند ثانيه هيچ فكري از ذهنم رد نشد... تا اينكه تونستم بگم ... به راحتي كه تو مي گي نميشه رفت و تو يه كشور اروپايي زايمان كرد و بعد هم براش امكانات سيتيزن گرفت....

چرا نشه ... من فكر همه چيزو كردم اگه تو الان يا حداقل تا اسفند باردار بشي و ما از تيرماه مامور شيم هم مي توني از امكانات پزشكي اونجا براي دوران سخت سه ماه دوم و سوم استفاده كني و هم براي زايمان هيچ استرسي نداري ...

ولي....

ولي بي ولي ... نه مي توني بگي هنوز آمادگي نداري و نه هر دليل بي اساس ديگه اي ....

چشمهاش برق مي زنه و مي گه ما از همين امشب مي تونيم دست بكار شيم.....

در اوج بدبختي خندم مي گيره شبيه گرگ نيمه وحشي اي مي مونه كه هيچ رحمي به طعمه اش نداره...      نمي دونم چرا احساس مي كنم حرفش بي پايه و اساسه و ماموريتش به آلمان هم چرته و تا اون موقع اوضاع شركتشون اين طور نيست... به قولي حرفشو نديد مي گيرم....

خودمو درگير آمادگي واسه كنكور ارشد كردم و سعي مي كنم حرف هاي شهرام ذهنمو مشوش نكنه .... با اميد به قبولي دارم درس مي خونم و دلم نمي خواد آرامش اين روزهام با يادآوري اينكه شايد هيچ وقت بچه دار نشم بهم بريزه.....

شب موقع خواب شده و من تمام حرفهاي شهرام رو فراموش كردم ... احساس مي كنم بايد شب لذت بخشي رو دركنار وجود مردونش تجربه كنم... هميشه وقتي ته ريش ملايمي ميذاره احساس زنانه من فوران مي كنه و از اينكه با وجود من اين همه فرق داره لذت مي برم.....شب سياهي چشمهاشو پر رنگ تر مي كنه و عطش منو براي غرق شدن تو وجودش بيشتر....زمزمه هاي دلنشيني كه از نرمي تنم و خوش بويي موهام داره منو تا بي حسي مطلق مي كشونه و وقتي بوسه هاي آخرشومابين موهام احساس مي كنم متوجه گرمايي غير منتظره اي ميشم كه خيلي وقته تجربه اش نكردم... شايد كمتر از 10 ثانيه تمام اون لذت تبديل به تنفر و ترس همراه با سيلي عظيمي از اشك كه تمام صورتمو مي شوره  میشه....

روي شير دستشويي خم شدم و از اينكه حرفهاي ظهرشو جدي نگرفتم پشيمونم.... با هق هق گريه شونه هام مي لرزن.... عادتمو مي دونه و طبق معمول با شربت انجير براي اينكه فشارم بالا بياد اومده سمتم....حوله حمامو دور كمرش بسته و خيلي بي حوصله است... ميدونم از اينكه بعد از س*ك*س گريه كنم بدش مياد...

اما اينبار فرق مي كنه .... ليوانو به سمتم ميگيره اما از لجم مي زنم زير دستش و ليوان روي سراميك كف خورد ميشه....

شوكه ميشه و ميگه بهار ما با هم توافق كرديم ... مگه غير ازاينه ................

فقط مي تونم بهش بگم ساكت شو.... همين... مي دونم خوردن قرص حالمو داغون مي كنه اما هيچ چاره اي ندارم... سعي ميكنه ...مانعم بشه ...

اون شب برام به ليست سياه خاطرات بد پيوند مي خوره.... 12 ساعت بعد يعني دور و بر ساعت يك بعد از ظهر تو اداره هستم كه 2 قرص بعدي رو مي خورم.... سرگيجه ... حالت تهوع و سردي داره از پا ميندازمه ... باهاش تماس مي گيرم نيم ساعت بعد جلوي در شركته .... مي خواد بريم دكتر ... اما قبول نمي كنم... ميام خونه ... كنار هم دراز مي كشيمو خوابم مي بره .....

وقتي بيدار ميشم ... خيلي جدي بدون اينكه شرايطمو درك كنه ... مي گه خوردن قرص فايده نداره بهار ... من تازماني كه خواستمو عملي نكني بهت دست نمي زنم ... اين توافقيه كه با هم كرديم ... ما سال ديگه بايد بچه دارشيم... و هيچ بهونه اي رو ازت قبول نمي كنم..............

مي دونستم روزگار من سياه و داغون ميشه و اين اتفاق بايد ميوفتاد... تمام ترسم از ناتواني ام از بچه دارشدن خواهد بود...جهنمم جهنم تر خواهد شد...

سیاه و سفید

خيلي وقته دلم مي خواد بيام و از روزگارم بنويسم ... اما نمي دونم چرا همت نمي كنم و دست به قلم نمي شم ... لب تابمو رو پاهام گذاشتم و كنج كاناپه لم دادم ... سعي مي كنم چند خطي رو بنویسم تا بعد ویرایشش کنم ...شهرام تو اتاق خواب رو تخت دراز کشیده و حدس می زنم که داره زبان می خونه ... قراره شب خونه مامانش واسه شام بریم ... خیالم از بابت پخت و پز راحته ... همون طور که دارم تایپ می کنم یه نگاه سر سری به اوضاع و احوال خونه می ندازم ... به نظرم تمیزه ... اما واسه خاطر اینکه احساس آرامش بیشتری داشته باشم این قولو به خودم می دم که حتما تا قبل عید فرشها رو بشوریم... امسال به خاطر گرمی هوا هنوز شومینه رو روشن نکردیم... خیلی تو کاهش دوده موثره....

چند ثانیه مکث می کنم ... یاد درسخوندن دوران دانشگاهم افتادم ... ذهنم همه جا پرواز می کرد الا مطلب خوندنی که باید یاد می گرفتم... یهو تصمیم می گیرم برم سمت کمد کفش و لباسم ... واسه مهمونی امشب چی بپوشم ... چی نپوشمم شروع می شه ...

اینقدر این مدت از ترکیب رنگ عسلی قهوه ای و طلایی استفاده کردم که خودمم خسته شدم ... تصمیم می گیرم امشب خیلی متفاوت با قبل بشم...

 

 حذف

سعی  می کنم از ترکیب رنگ سفید مشکی استفاده کنم ... یه بار سال ۸۴ تو یه مراسم نامزدی از دوستان شهرام از ترکیب سفید مشکی استفاده کردم و چون اون شب مصادف شد با یه جرو بحث خیلی طولانی با شهرام از این مدل متفر شدم ... نمی خوام بگم خرافاتی هستم اما اگه از لباسی خاطره بدی داشته باشم دیگه طرفش نمی رم... این یکی دو سال اخیر تقریبا از تمام لباسهام خاطره بد دارم ... واسه همین این طرز فکر رو کنار گذاشتم....

* مهمونی یه شب نشینی خودمونی بود که برای بار اول خوش گذشت ...

* می خوام تنوع رنگ رو توی لباس پوشیدن هام تجربه کنم... احساس می کنم خیلی چهر ه ام رو متفاوت می کنه...