دلم در هوایت غزل ابری است
غزل درد من درد بی صبری است
دلم در هوایت غزل تار شد
دلم آرزومند یك یار شد
الا ای نگاهت پرستوی ناز
شنا كرده در آبهای نیاز
منم مرغ مجروح یلدای سبز
غزل گوی آواره ی دوره گرد
پرستو ترین یارها آمدند
فقط بال و پر دارها آمدند
مرا بال و پر بود روزی چو صبح
مرا خانه ی بود در چشم صبح
مرا در حریر نگاهت بپیچ
مرا باز در ناز آهت بپیچ
من آن بی نشانم كه چندین بهار
نشستم كنار جاده ی انتظار
قمر خانوم
اگر نگراني هايش بگذارد ... من اينجا راحتم... اما همين كه دائم زنگ مي زند... سفارش مي كند ... نصيحت مي كند ... تهديد مي كند و در آخر سر هم بغض مي كند... دلم ريش مي شود... تصميم گرفته ام به حالت قهر هم كه شده كمي از پي گيريهاي وقت و بي وقتش از حال و روزم بكاهم... اما اسمش مادر است... با اينكه تجربه اش را نداشته ام اما مي دانم بال و پر زدنهايش بي مورد نيست...
سه روز در هفته كلاس مي رم... دقيقا بعد از اينكه از كار شركت فارغ مي شوم ... سر در گربيان و تند به سمت آموزشگاه قدم بر مي دارم... تقريبا با تمام كساني كه هم كلاس شده ام هم سن هم هستم...
خاطرات دوران درس خواندن و كتاب زير بغل زدن كمي زجر آور است اما به شوق پرسش و پاسخ هاي سر كلاس شبها تا نيمه هاي شب همان چند صفحه را چند بار مي خوانم...
مي خواهم قفسه كوچك چوبي را براي سامان دهي كتابهايم تهيه كنم ... اين را براي اتاقم مي خواهم البته شايد يكي هم براي نشيمن خانه تهيه كنم... ولي هنوز آن را با قمر خانوم در ميان نگذاشته ام....
هر بار كه با صدايش مرا فرامي خواند پله ها را پايين مي روم... سر بر سجاده گذاشته و يا روي همان كاناپه اي كه لنگه اش را خودم آن بالا دارم نشسته و تسبيح مي گرداند... آرام و شمرده حرف مي زند.... حالت رفتارش به گونه اي ست كه ديگر نمي خواهي حرفي اضافه بر آنچه گفته و خواسته بزني...مختصر و مفيد...
دختر جان صدايم مي زند... با اينكه مي داند زني بيوه هستم...
با انكه چهره اي خشك و چروكيده دارد... اما قلبي مهربان وجودش را گرم و خواستني مي كند.
چه شد كه از اينجا سر در اوردم و اين قمر خانوم كيست و خانه اش كجاست بماند...
فقط يادم است لحظه اي كه تصميم را گفتم ... مادرم بغض كرد .. پدرم از جا بر خواست و به اتاقش رفت...وتا چند روز با من حرف نمي زد... تنها حرفش اين بود كه مردم مي گويند نتوانست دختر جوانش را كه زني بيوه است حتي تا سالش نگه دارد...
غزل خواهرم تنها كسي بود كه با من هم قدم شد... هيچ بار نداشتم كه بخواهم جا به جا كنم ... تنها چمداني كوچك كه آن هم به سفارش من از لباسهاي نو پر شد ... لباسهايي كه براي بار اول ببينمشان...
روز آخر پدرم با ما امد ... همه پايين كنار قمر خانوم توي اتاق نشيمن نشستن ... خودش با ان هيكل سنگين از همه پذيرايي كرد... بر خلاف اندام چاقش چالاك است...پدر ... مادر ... غزل ... كمك كردند ... طبقه بالا را تميز كرديم ...پدر يخچال را پر از مواد غذايي كرد... داشت جانم از تنم كنده مي شد وقتي مي ديدم قدمهايش را سنگين بر مي دارد.
مي دانم به سفارش مادر بود كه حرفي نمي زد... فقط لبخندي كمرنگ داشت...
تخت اتاق را هم همان روز عوض كرديم... تخت نو... خانه نو ... هم خانه نو... احساس............اما تلخ و كهنه...
الان تقريبا يك ماه بيشتر است كه اينجا آمدم ...مي خواهم تنها باشم... تمام نگراني مادرم ديوانه شدنم است... اما جواب من به همه نگراني هايش خنده است...
خنده دروغي...
خانه
خانه اش قديمي ساز است و در يكي از محله هاي ارمني نشين ..در ورودي خانه طاقي از گل اقاقياست از همانهايي كه وقتي بهار مي شود خوشه هاي صورتي و ياسي اش مثل چلچراغ هاي رنگي خود نمايي مي كند. از بالاي در تا جايي كه حياط هنوز شروع نشده سايباني است كه مزيت آن بيشتر براي همان خودرويي اس كه زيرش پارك شده ..
حياط سنگ فرش است ... تنها يك باغچه آن هم با مركزيت درخت خرمالويي كهنسال كه بر نيمه بيشتر حياط چتر گسترده بخش زنده اين فضا است...
طبقه اول با پلكاني عريض و شاهانه به بالكوني تميز با چند نيمكت فلزي محدود مي شود...در ورودي طبقه اول چوبي است و پنجره هايي كه طرفين اين در قراردارد تنها با پرده اي ظخيم پوشيده شده است. در انتهاي بالكن جايي كه به ديوار همسايه منتهي مي شود راه پله اي سنگي تو را به طبقه بالا هدايت مي كند.
بالكن اين طبقه هم كوچكتر است و هم دران ديگر خبري از نيكمت هاي فلزي نيست... تنها چراغي ديوار كوب سربزير و گرفته فضا ي سنگي آنجا را تزئين كرده است....
اينجا هم با در چوبي البته نه به اندازه طبقه پايين بزرگ... وارد خانه مي شوي... سر سراي ورودي تنها نشيمني است سه در چهار متر... با شومينه اي سنگي كنج چهار چوب ... از در كه وارد مي شوي درست روبروي نگاهت پلكاني است كه يكسرش به بالا مي ورد و سر ديگرش به همان طبقه پايين منتهي مي شود.قبل از ورودي پلكان سمت چپ دو اتاق يكي رو به بالكان و حياط و ديگري با يك پنجره به سمت كوچه كه به نظر آشپزخانه اي كوچك است وجود دارد.اتاق دوم يا همان آشپزخانه در دل سرويس بهداشتي كوچكي هم دارد.
فضا به نسبت كوچك است اما محيطي آرام است.
اتاق رو به حياط يك پنجره و در به داخل بالكن دارد.... از پشت پنجره كه به منظره بيرون مي نگري... فقط حياط ديد دارد... قسمتي از كوچه باريك و ساختمان آجرقرمز روبرو
موكت قهوه اي رنگ كف اتاق و سالن فضا را اندكي دلگير مي كند... وقتي به سمت راه پله مي روي موكت هم با پايين رفتن پله ها رنگ باخته و از قهوه اي به كبريتي مبدل شده... همين تفاوت رنگ است كه طبقه پايين را دلباز تر كرده ...
راه پله به سمت بالا به اتاقكي كه بيشتر شبيه انباريست منتهي شده و در آخر هم همان پشت بام است كه راه را بر راه پله تمام كرده است.
نشيمن تنها با قاليچه اي كرم رنگ مفروش است كاناپه اي هم رنگ با قاليچه اندكي قديمي كمي آنطرف تر كنار شومينه قرار دارد... انگار او هم سالهاس انجا را براي نشستن انتخاب كرده و هيچ تكاني به خود نداده است.... چون پرز موكت زير پايه چوبي راش آن فشرده شده و در دل حرفهايي زيادي براي گفتن دارد.
هيچ چيز اينجا به آن قصري كه زماني براي تك تك عناصرش زحمت كشيده ام قابل قياس نيست...
اينجا با من هزار سال فاصله دارد ... و من با خودم ميليون ها سال ....