بهار دلنازک من
دريا حسادت مي كنه به آبي خيس چشات
شب با هزار گيتار سرخ مياد به دنبال صدات
خون همه ستاره ها جنگل سبز زير پات
تنور سرخ دست من ترانه مي پزه برات
آسمون خاكستري آفتابي ميشه به هوات
بهار دلنازك من منم كه مي بارم به جات
كه مثل شبنم مي چكم قطره قطره روي لبات
چند سال گذشته از زماني كه اين ترانه شهريار و برام زمزمه كردي و خواستي كه خوب گوش كنم... درست یه شب سرد پاییز بود.........
همون زمان بود كه خواستم اين جا رو داشته باشم و اسمش رو هم گذاشتم بهار دلنازك من ....
وقتي برام ميخوندي صدات صداي خواننده بود و هيچ فرقي باهاش نداشت نرم و رون
حالا تو رفتي و من هم موندم با همه احساسهاي ضد و نقيضي كه مياد و ميره ... گاهي پر خشم ... گاهي ابري و دلنازك... گاهي خاموش و ساكت....... گاهي پريشان و ديوانه ........
هنوز برام درك اين رفتارها عادي نشده ... هنوز از گريه هاي شبانه ام مي ترسم ... از ديدن رخم در آينه فراريم........ هنوز مي ترسم به گذشته با تو بودن فك كنم و به آينده بي تو بي انديشم......... هنوز مي ترسم از اينكه خود را بيوه بنامم........
مي خواهم تا رسيدن به زماني كه عادي تر بشم از همه دوري كنم.... هنوز نتونستم به برگشتن به خونه اي كه تو توش بودي و با من زندگي كردي فكر كنم....... ترس تنها چيزيه كه اين روزها دائم با منه ..........
ترس ......ترس ......... ترس
ميخوام بخوابمو وخوابتو ببينم......مثل اون شب ......... شب تولد حضرت زهرا.......... ميدونستم كادوي من يادت نمي ره........اومدي مثل هميشه محكم و قوي ... اومدي مثل هميشه گرم و سوزان.........تنها سرم رو روي شونه هات گذاشتن برام كافي بود.......... هيچ لذتي بالاتر از اين تجربه نكردم....نمي خوام......كاش هميشه به خوابم بيايي تا سر بر شانه ات بگذارم........
*: ديگه اينجا نمي نويسم........ شايد خيلي طول نكشه كه برگردم... شايدم ديگه بر نگردم........خيلي دلم ميخواد برم جايي كه در كنار هم باشيم......اما قسمت من اينه كه باشم نبودنش رو ببينم... داستان تلخ رفتنش عذابم ميده... پريسا اديسه دوست خوبيه كه مي دونه چرا رفت ... چطور رفت...
ميخوام به خاطر بيقراري هاي همه عذر بخوام......منو حلال كنين........