تو هتلي كه اقامت داشتيم يه خانواده سه نفره جوون هم تقريبا همزمان با ما اومدن و پذيرش گرفتن.......
يه زن و شوهر و يه پسر بچه سه يا شايدم چهار ساله......
تقريبا بيشترين جايي كه مي ديدمشون تو لابي و رستوران بود ... يكي دو بار هم تو حياط نگاهم به دنبال جست و خيزهاي پسرك و بالا پايين پرديدن هاش بود... ارتباطي كه با پدرش برقرار كرده بود خيلي بهتر و گرمتر از مادرش بود... و اغلب مواقع جلب بازي پدر و پسر مي شدم....... نگاهم كه به خنده هاي شيرين پسر و سرگرمي هاي پدر مي افتاد دلم مي رفت كنج همون خرابه هاي سياه خودش مي نشست و در دورن زار مي زد ... كه اگه اون زمان پسر ماهم موندني شده بود الان بايد جست و خيز هاي اون و با شهرام نظاره مي كردم...
درست عصر يكي از روزهاي آخر اقامتون بود..... طبق معمول رفتم تو حياط نشستم ... سر و كله پدر و پسر پيدا شد و پسر بچه يكراست رفت سمت حوضچه هاي وسط حياط ... از پدرش خواست تا پا به دورن حوضچه هاي آبي رنگ خنك بذاره...
مشغول تماشا بودم... كه يك هو سنگين دستي رو روي شونه هام احساس كردم... به سمت دست برگشتم و تنها نگاهم به چشمهاي عصبي و قرمز رنگ زن افتاد كه هر لحظه آماده خروشيدن وطغيان بود........
- فك مي كنم فهميدي كه اون آقا هم همسر داره و هم فرزند....... دليلي نداره تمام مدت بهش ذل بزني ... وقتي مي بيني اصلا بهت نگاه هم نمي كنه.....
به من و من افتادم... انتظار هر چيزي رو داشتم الا اين يه حرف رو.......... يهو طپش قلب گرفتم ... موجي از خون دويد تو گونه هام... احساس كردم چشمهام از شدت سوزش تنگ شده ... دهنم براي جواب دادن باز نمي شد... وقتي ديد نمي تونم ... جواب بدم... غره شد ...
- چيه مچتو گرفتم كم آوردي ... اينو گفتم كه حواست باشه ....... هر روز مثل عاشقها نياي اينجا بشيني چشمهاتو خمار كني.........
سرم و به اطراف چرخوندم كه ببينم كسي هست يا نه ...هيچ كس نبود اما احساس مي كردم تمام درختها ... بوته هاي گل ... همه و همه چشم شدن و به من نگاه مي كنن... همسرش از تغيير رفتار و جبهه هاي كه در مقابل من گرفته بود فهيمد كه رابطه من و اين خانم طبيعي و از روي احترام نيست... به سمت ما نيم خيز شد كه در همين حين زن كيف چرمي گرون قيمتش رو روي سرشونه اش جابه جا كرد و.دور شد... انتهاي نگاهم مشاجره و در گيري لطفي زن و شوهر رو دنبال كرد و بعد با موجي اشك كه كنج چشمم نشسته بود روي گونه ام غلتيد...
حال اون بعد از ظهر من كمي از شبهاي عزاداريم نبود... و همه اين و به پاي عادت هميشگيم گذاشتن.....
تا نزديكاي ساعت 9 شب... كه يكي در اتاق رو زد.......
مامان فك كرد بايد از خدمه باشن ... اما ....
صداي نا آشنايي پيچيد تو راهرو ... مرد جواني وارد شد و بعد همين طور كه سرش پايين بود... رو كاناپ نشست... تعارف هاي مادر طبق معمول فرصت سخن رو از مرد گرفته بود ... تا اينكه ... سرشو بالا آورد . رو به من كه روي تخت نشسته بودم گفت...
- همسرم بيماره ... خيلي وقته كه بيماره ... تقريبا از زماني كه آراد به دنيا اومده... اول فك كرديم افسردگي بعد از زايمان گرفته ... اما شكاكيش هر روز بيشتر مي شد... نمي تونست ببينه من از خونه بيرون مي رم... فك مي كرد من ديگه اونو نمي خوام... دكتر زياد رفتيم... سعي كرديم وزنشو كم كنه ... تا اعتماد به نفسش برگرده ... اما فايده اي نداره ... حالا قرص مصرف مي كنه ... اما بازم خيلي حساسه ..... مي خواستم بابت رفتار صبحش از شما عذر بخوام....... متوجه بدي حالتون شدم... همسرم الان خوابيده ... و من براي اينكه آرومش كنم بهش حق دادم... اما ديگه چاره اي ندارم...
به باقي حرفهاش گوش نكردم......داشتم به اين موضوع فك مي كردم كه خاطره باغ هتل برام شد تلخ تلخ .......