چند روزي ميشه كه هر روز بعد از ظهر مي رم خونه ... از شركت يكراست بر مي گردم خونه...... يه احساس خوبي دارم و تا نزديكاي ساعت 7 اونجا مي مونم........ يه وقتهايي غزل هم مياد اونجا..........شروع كرديم به تميز كاري........ هيچ كاري بهتر از اين نيست........وقتي دارم وسايلو دستمال مي كشم ... يا ملاحفه ها رو مي شورم به هيچ چيزي فكر نمي كنم ... تنها فكرم ميشه بيشتر تميز شدنشون.......بدترين لحظاتي كه ممكنه تو طول روز داشته باشم ... ساعات قبل از خوابه و يا زمانهايي كه بيرونيم و چشمم به زن و شوهر هاي جوون ميوفته... به دختر پسرهاي شاد و خندوني كه بي خيال تمام روزگار در كنار هم لذت مي برن...

اونجاست كه غم دنيا كنج دلم گوشه مي كنه ....... معمولا مامانم يا غزل موضوع و مي فهمنن... مي دونم خيلي سعي مي كنن من افكارم بهم نريزه ... اما خودشونم مي دونن كه خيلي سخته... مي خوام به خاطر اونها هم كه شده كمي خوددارتر باشم............. اما خيلي سخته......... جديدا آدم حسودي شدم... اين حس و كامل درك مي كنم......... يه حسود بي آزار كه فقط با اين حس خودشو اذيت مي كنه ........

تازه دانشگاه قبول شده بودم كه يه خواستگار از نوع سنتي برام اومد ... اون موقعها تازه اوپل كورسا بين جوونها مد شده بود... اونم يه دونه زرشكي شو داشت ... همراه مادر و خواهرش اومدن...... منو تا حالا نديده بود و منم اون و تا حالا نديده بودم....... اصلا حتي دلم نمي خواست تو اون مراسم حضور داشته باشم چه برسه به اين كه حتي بهش فك كنم.... همون روز جواب دادم و حتي به گفته خواهرش يك ساعت هم پاي صحبت هم نشستيم....اين جريان گذشت تا اين كه كم كم تو محيط دانشگاه شدم يه شخصيت خواستني... نمي دونم چرا اما خيلي ها چه دختر و چه پسر هميشه دور برم بودن... از همون زمان كودكي هميشه يه حس مديريتي داشتم و همه رو رهبري مي كردم......... اين دوران همراه بود با ابراز علايق زيادي از طرف آدمهايي كه هم دوسشون داشتم و هم نداشتم......... تقريبا اواخر تحصيلم بود كه سر و كله شهرام پيدا شد...... يه مرد خواستني ... موهاي مشكي براق ... چشمهاي درشت و كشيده.... نگاه نافذ ... اندام مردونه و قوي.... و اخلاق پر محبت..... خواستم تجربه داشتنشو احساس كنم و اين شد كه بعد از همه اون دلبري كردن ها و عاشق كردن ها شدم همه چيز مردي با تعصب و غيرتي.....

نمي خوام بگم ادمي بودم كه شهرام مهارش كرد... نه ... صد البته در عين حال دختر ترسو و بزدلي بودم كه فقط و فقط تمام روابطمو تا يه حد خيلي متعارف نگه مي داشتم....... اما حس خواستني بودن رو هميشه داشته ام و اندكي هم مغرور بودم....... بعد از زندگي با شهرام و مشكلاتم هميشه فك مي كردم زني هستم كه تو زندگي عاطفي ام شكست خوردم........ زني كه محكوم شدم به يه زندگي سنتي و در بسته........

زني كه مجبور شد... از تمام دلمشغولي هاش رها بشه و تن به خواسته هاي مردي بده كه مرد بودن رو يه امتياز محكم براي ادامه زندگي مي دونست... وقتي باردار شدم....... تا روزها و ساعتها به بخت خودم لعنت فرستادم... و از اين كه تمام دنياي خواستني خودم رو از دست مي دادم متاسف....... اينقدر نافرماني و ناشكري كردم كه خدا خيلي راحت نعمتشو ازم گرفت..... تا چند ماه تو شوك اين جريان بودم و بعد با مراجعه به پزشك فهميدم كه امكان داره ديگه باردار نشم... چون اساسا بخش زنانه وجودم انقدر ضعيف عمل مي كنه كه نمي تونه بيشتر از چندماه جنين رو نگه داره........ اين راز و كابوس روزها و شبهاي من بود كه شهرام تا آخرين لحظه هم ازش سر در نياورد......... ميدونستم و مطمئن بودم كه اگه زماني اين حادثه برام از شك به يقين تبديل بشه حتما از طرف خانواده شهرام طرد مي شم......تمام روزها و ساعتهاي زندگي من به نوعي تو ترس و دلهره رغم خورد و حالا كه بر مي گردمو و عقب رو نگاه مي كنم مي بينم كه به خاطر غرور و انتظارات بالام زندگي سراسر سياهي رو داشتم كه ظاهري فريبنده و خوش رنگ و رو داشت........

تمام لحظات كنوني ام نه تنها فقدان لحظه هاي از دست رفته اس بلكه عذاب وجداني باور نكردني هست كه منو داغون كرده........

نمي خواستم اين مطالبو بگم و احساس خوب امروزمو با يادآوري قديم خراب كنم اما به خاطر دوست عزيزي كه تو تمام اين مدت پابه پاي من اشك ريخت و هم دردي كرد جواب همه اون دوستهايي كه فك مي كنن من يه دروغگوي بزرگم رو مي دم......آره من يه دروغگوي بزرگم و بزرگترين دروغ زندگيم اين بود كه تو دهه زندگي مشتركم با شهرام به خودم دروغ گفتم... دروغ گفتم كه دوسش ندارم... دروغ گفتم كه از زندگي باهاش سير شده بودم.........

يه دروغگوي بزرگ كه فهميد مادر نميشه اما هميشه همسرش رو به فردايي بی فروغ اميد داد.......

يه دروغگوي بزرگ كه هيچ وقت نخواست راز اينجا نوشتنشو به همسرش بگه.....

در كنار تمام همدردي ها ...تمام دلسوزي ها و اشك ريختنها ي دوستانم ... دوستاني هم دارم و داشتم كه منو به باد تمسخرو انتقاد و توهين گرفتن... و خيلي ها گفتن چوب خدا صدا نداره و خيلي ها لبخندي از سر رضايت دادن... همه اينها رو با آرامش و اشك خوندم و هيچ نگفتم... اما مي خواستم خواهش كنم كه مثل كسي نباشين كه در خونه دگري ور مي زنه و فرار مي كنه ... حداقل در قبال توهين هايي كه بهم مي كنين جرات يه ردپا گذاشتن رو داشته باشين و منكر كامنتهاي خصوصي تون نشين.........من روزها و ماههاي زيادي رو زخم زبون شنيدم... اما در برابر تهمت به دوستي كه هيچ هدفي جز محبت نداره ساكت نمي شينم.

همسر من اردیبهشت ماه امسال تو یه تصادف شب هنگام فوت میشه ... و علت فوت هم شکست قفسه سینه و پاره شدن قلبش توسط دنده هاش بوده....