همه احساسم
دو ساعتي رو مرخصي گرفتم و از اداره اومدم بيرون ...هوا يه نمه خنكه ...احساس پاييزي دارم... همش تو خيالم فك مي كنم بايد برم سر راه چيز ميز بخرم برم خونه ... بفكر تهيه شام هستم... مي رم تو مغازه ... دستو دلم به خريد نمي ره... هرچي سعي مي كنم چيزي بردارم تا برم خونه غذا درس كنم نه دستم ياري مي كنه ...نه حواسم... بي خيال ميشم... اما يه لحظه احساس گشنگي مياد سراغم... از داخل يخچال فروشگاه يه ساندويچ كلاب بر مي دارم... يه احساس خوبي دارم ... ميام جلو خونه...چشممم ميوفته به يه 206 ....ياد اون وقتهايي كه شهرام زود تر از من اومده خونه ميوفتم ...در رو كه باز مي كنم هواي دم كرده مي خوره تو صورتم... همچنان مي زارم در باز باشه .... مي رم سمت آشپزخونه ساندويچو مي زام تو يخچال ... كه چشمم ميخوره به يه ظرف شام........... دونه هاي برنج زرد و خشك شده و خورش روش هم سياه...... همزمان چشمهام سياه ميشه ... اين ظرف شام از اون شب هنوز تو يخچال مونده........بغضمو قورت مي دم.... در يخچالو رها مي كنم تا خودش بسته بشه.... ميام سمت پنجره ... مي خوام هواي خونه عوض بشه.... همه جا خاك گرفته ... حتي اگه خيلي باهم دعوا مي كرديم و قهر بوديم هم نمي زاشتم اين همه خونه كثيف بشه........
كولر رو روشن مي كنم و ميشينم رو كاناپه.... به نقطه به نقطه خونه دارم نگاه مي كنم ... ميز ناهارخوري تو نشيمن... مبل هاي توي پذيرايي .... بوفه.... كاناپه اي كه روش نشستم.... ديوار... پرده .... ديوار كوبها... شمعهاي رو ميز.... تابلوهاي بالاي شومينه........... ميخوام پاشم برم تو اتاق خواب ... اما انگار دستي رو شونمه كه مي گه بشين....
پا تو اتاق كه مي زام دوباره بغض مي كنم ... اون شب همون شب آخر همين جا بود كه بغلم كرد... هنوز ملحفه رو تخت به خاطر خوابيدنمون بهم ريخته و موج دار مونده.... دستم ميره سمتش كه صافش كنم ... اما دوباره حس مي كنم دستم جلو نمي ره.... بلند ميشم... سعي مي كنم تمام اون مسيرهايي كه اون شب تو خونه قدم زد رو طي كنم.... درست همون جاهايي كه ايستاد و بهم گفت ... نه نمي شه ... ايستادم ... سعي كردم بيايد جلوي چشمامم... زل زدم تو صورتش كه بهش بگم چرا نذاشتي.... اما ........
نمي دونم تا كي تو خونه بود م كه موبايلم زنگ خورد... مامان بود... نگرانم شده ... بايد زودتر برگردم خونه... دوباره ميام تو آشپزخونه كه پنجره رو ببندم ...ياد ساندويچه مي یوفتم... بر مي دارم كه بازش كنم... اولين گازي كه مي زنم يه مزه تلخ و زهري مياد زير دندونم... تمام محتويات دهنمو تو دستشويي خالي مي كنم... لاي ساندويچو كه باز مي كنم يه لايه كپك بين كاهو و ژامبون ... صحنه چندش آوري رو برام مي سازه...
كنج ديوار ميشينم و گريه مي كنم... ساندويچ بهانه است... دارم واسه دل خودم گريه مي كنم....
يه زماني اينجا بهترين جاي دنيا بود برام.... خونه اي كه با نهايت وجود دوسش داشتم.... از نگاه كردن به اين خونه و وسايلش سير نمي شدم.......... اما حالا .........
خيلي وقته كه احساسش مي كنم.... تقريبا كسي خبر نداره .... اما من يه دنياي خيالي دارم كه توش دارم با شهرام زندگي مي كنم... مي بينمش ... با هم حرف مي زنيم.... بهم نگاه مي كنيم و بالاخره با هم قهر مي كنيم.... نمي دونم اين راه درستي هست يا نه ... اما واقعا كه از بودن توش لذت مي برم... و ديگه حسرت نمي خورم.... البته يه وقتهايي يه حس هاي بدي مياد سراغم كه مي شينمو و گريه مي كنم اما بازم شهرامم پيداش مي شه و من آروم مي شم.... كاهش دنيا هميشه همين طور تو خيالم خلاصه شه........