سیر نمی شوم زتو
تما عکسهایت را مرور کردم ... تمام خاطرات را خواندم......... اشک می ریزم ... و چهره ات را خط به خط می بلعم.... کاش بودی...
می دانی ...دلم برای حرفهایت ... اخمهایت ... سکوتت... ایما و اشاره هایت ... خندیدن ها و دور و برم گشتن هایت تنگ شده ...
به خدا که خیلی ظالمی... خیلی بدی ... خیلی ........
اعتراف می کنم که دلم برای سیلی هایی که زمانی به صورتم می نواختی تنگ شده است... برای آن زمانی که دستپاچه می شدی و گریه می کردی و خون گوشه لبم را پاک می کردی....... آرام دستهایت را بر روی چشمانم می کشیدی و نرم می بوسیدی... معذرت می خواستی ... مهربان می شدی ... در اغوشم می کشیدی و من ساکت اشک می ریختم...
اعتراف می کنم دلم برای شک هایت تنگ شده است..... برای آن لحظه هایی که....... که در را برویم قفل می کردی ... سرم داد می کشیدی ... با حرص به ته سیگارت پک می زدی... و بعد چون می دانستی از بوی سیگار بدم می آید ... از خانه بیرون می رفتی... و با دو شاخه گل بر می گشتی..............
می دانستی کلید آشتی من با تو گل است....... می دانستی رامت می شوم........
این روزها دائم لحظاتی را که با هم درگیر بودیم به یاد می آورم... روزهایی که دائم گریه می کردم.... روزهایی که آرزو می کردم کاش مسیر زندگی هایمان یکی نمی شد...........راستی چه شد که این گونه شد......
دلم برایت خیلی تنگ شده است.......... می دانی.............. آنقدر ذهنم درگیر شده است که فراموش می کنم تو دیگر نیستی.......یعنی تا همین ۲ ماه پیش بودی و من قدرت را نمی دانستم........
آقا - خانم رهگذر......... مزار همسر من اکنون تلی از خاک است........... عکس مشتی خاک چیزی را ثابت نمی کند.....