تلخم
وقتي در را باز كردم … بوي كهنه غم مشامم را پر كرد … خانه ام هم مي دانست ديگر نه آقايي به خود مي بيند و خانمي را ……
بوي تلخ غم … بوي نمدار اشك …….
پاهايم مي لرزيد … درست مثل همان لحظه …..تمام گوشه و كنار خانه را با حسرت نگاه كردم… در تمام زوايا، تصوير تو بود و خاطره هايت… اين همان ليواني است كه بار آخر از ان آب نوشيدي… اين همان زير پوشيست كه بار آخر از تن كندي… اين همان آينه است كه بار آخر موهايت رادرآن ديدي و شانه زدي…
بغضم سنگين است... اما تواني ندارم... مثل تني خشكيده بدنم را روي زمين مي كشانم... به جاي جاي خانه سر زدم....سخت ترينش همين جا بود... اتاق خوابمان...
عكس من و تو در شب عروسي درست بالاي سر تخت... تختي كه من و تو هر شب در كنار هم سر بر بالين مي گذاشتيم... نيرويي كشنده من را به سمتي كه تو مي خوابيدي كشاند... دست بر ر وي بالينت كشيدم ... وه كه بوي تو از آن برمي خواست...
بغض دارد خفه ام مي كند......... فضا آنقدر سنگين است كه حس مي كنم مدتهاس منتظر بودي تا بيايم... مي دانم هستي... مي دانم حالا سر بر جايت گذاشته ام و گريه مي كنم موهايم را نوازش مي كني... اما خودت به من حق بده كه زمانه با من بد تا كرده ... خودت هم مي داني كه اينجا هستي ..در قلب كوچك تپنده ام جا داري... اما خيلي با خود درگير شدم تا توانستم باز گردم... از تمام لحظه هايي كه از تو دل كندم هم سخت تر بود... بازگشتم با خانه اي كه تو ديگر نيستي و تمام جاي جاي خانه را پر كرده اي.... خيلي زجر آور و كشنده بود... وقتي تك تك لباسهايت را بو كردم... خيلي درد آور بود وقتي به كفشهاي جفت شده ات نگريستم... عطري كه بوي تن تورا مي دهد... حالا فهميدم كه چرا آن شب حلقه ات را دست نكرده بودي... خواستي تنها يادگاري هم از من نباشد... رفتي و تنها هم رفتي........
تقريبا دو ماهي مي شود كه رفته اي... دو ماهي مي شود.... كه اين خانه صدايي به خود نديده است... امروز اولين روزي است كه برگشته ام ... آمده ام تا دوباره از نو پشت ميز اداره بنشينم... خيلي از اتفاقها مرا ياد تو مي اندازد... خيلي سخت خميده گشته ام... خيلي بد پير شده ام... اما فضاي داخل خانه ... حالم را بدتر كرده است... اينجا دائم دست به سمت تلفن دراز مي كنم تا شماره تو را بگيرم... اما نا خوداگاه بغضم مي گيرد....
برگشته ام ... خيلي ها گفتن برگرد... اما سخنانم خيلي تلخ است... آزار مي دهد ... حرفهاييم ديگر نه تازگي دارد و نه شادابي...
دوستانم خيلي با محبت هستن ... خيلي برايم پيامهاي دلگرم كننده اي گذاشته اند... خيلي شماره و آدرس دادند تا با من همدردي كنند... اما من نسبت به همه بي اعتنايي كردم... و تقريبا جواب كسي رو ندادم... اما با اين حال بازهم من را تنها نذاشتن......فقط مي تونم بگم... ممنون