..........
من هستم ... نفس مي كشم... راه مي رم... نگاه مي كنم... ميخوابم... امانه ... من فقط چشمهايم را مي بندم...
من ميخوابم ... و منتظر تا تو بيايي و مرا بيدار كني .... من لج كنم كه چرا بي سبب از خواب بيدارم كرده اي... اما ... اما بخدا قسم ... به خدا قسم كه ديگر لج نخواهم كرد ... من ديگر لج نخواهم كرد........
من در رويا هستم ...روياي قصه اي كه خوانده ام .... كه بي خود اشك مي ريزم.... كه تو با شيطنت كتاب را از دستانم درآوردي و با چهره اي عبوس مي گويي اين چرنديات چيست كه مي خواني ......... من بهارم را خندان مي خواهم نه اين چنين نالان............
من فليم ديده ام اين فليم زندگي من است ... قطعا من خود را پيدا مي كنم ... ما قرار است هنوز زندگي كنيم ... قرار است با هم فرزندي داشته باشيم همانطور كه تو خواستي.... به خدا قسم كه ديگر نه نمي گويم............به خدا قسم كه ديگر نه نمي گويم..........
مي دانم ...دقيق به ياد دارم ... نگاهت را ... نگاه سياه و نافذت را... وقتي لج مي كردم ... سعي مي كردي در چشمانم خيره شوي... خودت هم مي دانستي كه دلم طاقت ندارد....
راستي چرا اين همه لج ميكرديم....
اين دروغ است كه تو زير خروارها خاك خوابيده اي..........اين دورغ است ... نمي دانم چرا خنده ام مي گيرد............اين دورغ است...
ميداني نمي توانم به عكس روي ميز كه تا ديروز درميان شمع و گل به من نگاه مي كرد ... نگاه كنم... حس مي كنم اگر به عكست نگاه كنم ... باور خواهم كرد كه تو مرده اي... اما تو زنده اي... و من اينجا در ذهنم نگاهت را پررتگ تر و زيبا تر مي بينم ... زيبا مثل آن روز ... خودت هم مي دانستي كه ديگر نخواهي آمد ... خودت را ...رفتارت را اندامت را خواستني تر و فريبنده تر كردي... چهره ي زيبايت ان روز در ذهنم نشسته است... وقتي بر بالينت نشستم ... از هر روز ديگر جذاب تر بودي.... تنها قلب در هم سكشته ات بود كه تو را آن طور بي جان بر روي زمين انداخته بود... هميشه از تنومندي سينه ات در شگفت بودم... چطور شد كه اينقدر راحت قلبت شكافت ... قلبي كه سال هاست براي مني حقير تپيد... يعني تمام اندامت سالم بود وقتي كه داشتي خاكهاي بي جان را جايگاه ابدي خودت مي كردي... مگر مگر كنار من خوابيدن اين قدر تلخ بود ... اينقدر كشنده بود كه ترجيح دادي بي من در دل آن بيابان خانه كني... من ميدانم كه تورا به بالش سفيدت كه بسيار نرم بود عادت داده بودم... حالا چطور سر بر سنگ گذاشته اي....
چطور بي من ...بي بوسه شبانه من ... كه مي گفتي خستگي روزت را در مي آورد ميخوابي... پس چرا نمي آيي ...چرا حتي لحظه اي هم بخوابم نمي آيي ... ميخواهم با تو لج كنم ... ميخواهم از تو شكايت كنم ...
شيده خواهرت خوب بر قلبم نيشتر زد... كه من سنگم .. كه من بيش از دو هفته اس كه اشك نريخته ام ... راست مي گويد... كه دوس دارد مرا نيز خفه كند........... ولي نمي داند كه من خوشحالم ... دلم ترحم نمي خواهد ...دلم سرزنش مي خواد ... دلم مي خواهد همه با من در جنگ و ستيز باشند... شايد بتوانم اندكي اشك بريزم... ميداني چرا نمي توانم.... اشكم دستهاي تورا مي خواهد كه پاك شود... هر زمان كه آمدي و دستهاي مردانه ات رابرروي گونه هايم كشيدي ... من نيز اشك خواهم ريخت... اشكي كه بوي دستهاي تو را بدهد............
مي داني روزها و ساعت ها با خود مي انديشيم كه اي كاش مرا به گونه ديگري به خانه پدرم مي فرستادي..
درست است كه صدا از حلقم در نمي آيد... درست است كه سخن نمي گويم... اما اينجا جايي است كه راحت حرف دل را مي زنم... مي دانم او هم ميخواند... و مرا مي بخشد كه اين همه دوستانم را مي رنجانم.