داريم آماده مي شيم تا از خونه مادرشوهر بريم عيد ديدني اقوام ... هوا خيلي سرده و بارون هم مي باره ...من تو اتاق خودمون هستم ... و دارم با گره روسريم ور مي رم تا بتونم يه جا ثابت نگهش دارم ... دارم به خودم بابت خريدش فحش مي دم ... و چند تايي هم به مغازه داره كه بابتش كلي سرمو كلاه گذاشت ... شب عيد 50 تومن خرديمش و دو روز بعد تقريبا عينشو تو تي*تي ديدم 9500 ...

شهرام چند بار رد ميشه و سردي هوا رو تذكر ميده ... مي خواد روي مانتوم يه چيزي بپوشم .....سعي مي كنم مجددا سايه پشت چشمم و كم رنگ تر كنم ... حوصله جنگ و جدال با شهرام رو ندارم ...

شيده و شوهرش هم با ما هستن ... اونها هم تو اتاق خودشون مشغولن ........ مي خوام يه جوري برم بيرون كه ديگه همه آماده باشن ... نه اينكه يه ساعت منتظر قر و فر شيده باشيم ...

به بهانه دستشويي بيرون ميام ... همه تقريبا آمادن ... منصرف مي شم مي رم سمت آشپزخونه .... يه ليوان شير براي خودم مي ريزم و درحاليكه به كانتر تكيه دادم به صحبتهاي مامان شهرام با باباش كه دارن تركي حرف مي زنن گوش مي دم ... به نفهميدنش عادت كردم مثل قبل اذيتم نمي كنه .... شيده از پشت صدام ميكنه ... تا برمي گردم ميگه يك دو سه حاضر ....... ميام واسش ژست بگيرم عكسم خراب ميشه ... دوباره ...

 

ميگم بده منم ازت بگيرم ... مگيه اوهكي ... مگه من مثل تو ساده شهرستاني ام كه زودي عكسمو بدم دست ديگرون ..................

يه لبخند تلخ بهش مي زنم و روم رو به سمت شهرام مي گيرم ... و ميگم ... حواست باشه عكسم افتاده دست ديگرون ........ اونم زوري........

شهرام متوجه سردي لحنم ميشه و فقط يه لبخند مي زنه ... سعي نمي كنه جوابي بده ... ميدونه احتمالا امشبو در قهر بسر مي بريم بخاطر حرفي كه خواهرش زد... اما من براش نقشه ديگه دارم ... كه حالا حالاها عمليش نمي كنم ... اين يه بند و خود شيده بايد جوابگو باشه .......

حذف

 * من عکسو فقط برای چند ساعت رو صفحه نگه می دارم و بعد پاک می کنم.