تولد
مثل هر پنج شنبه ديگه اي ظهر بعد از خوردن غذا تصميم گرفتيم بخوابيم ... نمي دونم چرا يهو دلم خواست واسه مهموني شب برم آرايشگاه ... فقط و فقط هوس كردم بدم موهامو واسم براشينگ كنن.
سريع يه دوش گرفتم و با آرايشگاه هماهنگ كردم... چون معمولا زياد مي رم پيش اين آرايشگره خيلي واسم طاقچه بالا نمي زاره......
شهرام منتظر بود تا باهم بخوابيم ...وقتي گفتم مي خوام برم آرايشگاه ... اخمهاش رفتن تو هم و گفت : اين وقت روز .....مي خواي بري چيكار كني ... مگه قراره كجا بريم كه مي خواي دوباره بري آرايشگاه....
در مقابل حرفش سكوت كردم و به زمين خيره شدم... اين حق منه كه تصميم بگيرم در مورد خودم بايد چيكار كنم... وقتي ديد حرفي نمي زنم ... همونجا رو تخت پشتشوكرد به من و پتو رو كشيد روش...
شايد دلش مي خواست برم كنارش دراز بكشمو يه جوري از دلش در بيارم .... ولي تو اينجور مواقع دلم رغبت نمي كنه به سمت و سوش برم......
از اتاق اومدم بيرون و لباش پوشيدم و اومدم تو پاركينگ .. خواستم ماشين بردارم كه حوصله ام نيومد... آرايشگاه نزديكه ... گفتم پياده مي رم... از در خونه كه زدم بيرون حالو هوام عوض شد.....
نزديك خونه ما يه سري زمينهايي هستن كه سطحشون هموار نيست و تقريبا ميشه گفت تپه تپه است ... و تك و توك درختهاي بزرگ توت توش كاشته شده ... الان با وجود سردي هوا و برف و بارون يه چمن سبز تازه اي كف زمينو فرش كرده ....حس و حال روزهاي اول بهار رو به آدم القا مي كنه ... از ديدن اين سبزي تازه كه از دل خاك بيرون زده باشه سير نميشي....شبنمي كه روشون ميشينه مشامتو از بوي علف تازه پرمي كنه...
انگار همه غم و غصه و درگيريهات فراموش مي شن....
سالنش زياد شلوغ نبود ... مي گفت اين روزها از 5 به بعد وقت داده و تا 10 شب هم فول تايم كار مي كنن... هرچي به شب عيد نزديك تر بشه ادامه كارتا پايان شبشون بيشتر ميشه .... از اينكه شلوغ نبود و من با يه حالت آروم ميتونستم كارمو انجام بدم خوشحال شدم...
بجاي براشينگ تصميم گرفتم انتهاي موهامو بپيچم و بعد هم خواستم تا برام يه آرايش مختصر هم انجام بده ...
تقريبا تا ساعت 4 اونجا بودم و بعد هم اومدم خونه ... در و كه باز كردم متوجه شدم همچنان خوابيده ... رفتم تو حموم و دوشو گرفتم به بدنم ... نشستن زير شسوار عرقمو درآورده بود... احساس مي كردم تنم اون فرش بودن بعد از حمومو از دست داده ... برگشتم اتاق خواب هنوز يك ساعتي مونده بود تا آماده بشيم و بريم ...لباس خواب گشادمو پوشيدم كه موهامو خراب نكنه ... رفتم بالا سر شهرام كمي تو موهاشو دست كشيدمو با انگشت خط ابرو چشمها و لباشو دنبال كردم... اين كار باعث ميشه سريع بيدار شه .. اما از قصد چشمهاشو باز نكرد... خيلي سرد بهش گفتم پاشو دوش بگير و اماده شو داره دير ميشه.............
دوباره پشتشو كرد و خوابيد......
رفتارهاش برام تكراريه ... واسه همين بلند شدم رفتم سمت ميز توالت و به ادامه ديزاين سر و صورت پرداختم ... كم كم هوا تاريك ميشد و هنوز شهرام خواب بود ...داشتم خسته مي شدم .. مي دونستم لج كرده ...از طرفي مي دونستم چون تولد از طرف دوستهاي اون هست من نبايد خيلي واسه به موقع رفتن و يا اصلا رفتن و نرفتنش به خودم فشار بيارم ... فقط از بابت پولي كه واسه آرايشگاه داده بودم يه خورده ناراحت بودم كه تصميم گرفتم پاشم از خودم يه تعداد عكس بگيرم ... مثل آدم خودشيفته جذاب
ساعت يك ربع به شيش از اتاق اومد بيرون و رفت دستشويي ..وقتي اومد بيرون براش حوله بردم و با نگاه خندان گفتم عزيزم اينقدر خوابيدي ورم كردي .. الان بريم اونجا همه بهت شك مي كنن... بدون اينكه بهم نگاه كنه گفت ما جايي نمي ريم... نخواستم خودمو از تك و تا بندازم ... گفتم اشكال نداره به من كه آرايشگاه خيلي خوش گذشت نمي خواي منو ببيني كه چه تغييري كردم..
به سمت چايي ساز رفت و گفت حالا واسه ديدنت خيلي وقته .............
اعصابم داغون شد ... يه بالش ورداشتم و رفتم اتاق ني ني آينده ... البته من بهش مي گم اتاق قهر... چون از ني ني كه خبري نيست و هركدوم از ما هر وقت قهر مي كنيم مي ريم توش...........
در و بستم و نشستم كنج ديوار....تقريبا 20 دقيقه اي گذشت ... تو اين فاصله كلي حرص خودمو چرا الكي روزمو خراب كردم .......كه درو باز كرد و اومد تو اتاق ... نشست جلومو دستهاشو قلاب كرد رو زانو هام... سرمو انداختم پايين و چشمهامو بستم ... تو صورتم دقيق شد و گفت خوب چرا هنوز لباس نپوشيدي...
گفتم ما جايي نمي ريم... گفت پس چرا اين همه بزك و دوزك كردي ... گفتم واسه دل خودم ... خنديد و گفت منم كه دوغم ديگه ............
گفتم حالا وقت هست كه ببيني ....خندش بلند تر شد..........دستشو انداخت زير چونه ام و گفت خوشگل خانوم پاشو تا دير نشده .. من مي رم دوش مي گيرم تو هم برو حوله مو بيار.......بعد هم رفت سمت حموم ........
مهموني اون شب با وجود اينكه كلي خرج كرده بودن و بساط همه چي از م*ش*روب بگير تا انواع خواركي و قليون ودود و دو پهن بود اما به من خيلي خوش نگذشت ... عملا تولد بچه 4 سالشون تا ساعت 11 شب بود و بعد تقريبا تا 3 صبح بند و بساط خودشون............ساعت 3.5 صبح خونه بوديم ... رو پاهام بند نبودم ... از سر درد و خواب بيهوش شدم......
*همون لباس رو پوشیدم...در ضمن از همه هم ممنونم و از خیلی از کسایی که نمی شناختم شرمنده.