تبليغاتX
پر از حرفهای تازه از بهار دل نازک من

پر از حرفهای تازه از بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

پنجشنبه بعد از ظهر تو خونه تنها بودم.... سرم گرم خوندن مجله بود که زنگ خونه رو زدن ... اومدم پای آیفون دیدم شیده با چند شاخه گل و یه دو تا پاکت دم در ایستاده ...

تعجب کردم چون هیچ وقت بدون دعوت و سر زده خونه ما نمی یاد... در رو باز کردم ... اومد بالا...

از حالت هاش فهمیدم که شهرام باهاش صحبت کرده ...

نشست ... اول از مراسم اون هفته تعریف کرد و بعد یواش یواش مسئله من و شهرامو پیش کشید...گفت شهرام بهش زنگ زده و ماجرارو تعریف کرده ..

یه آن دیدم اشک تو چشمهاش جمع شد ... گفت بهار همه زندگی ها یه جاش می لنگه ... حالا یکی بیشتر یکی کمتر ... یکی نشون می ده یکی مخفی می کنه ... بگو بخندها و ظاهر قضیه زندگی مردم و نبین خیلی ها تو زندگیشون مشکل دارن ... اما زنهای با سیاستین ... من فک می کردم تو باید دختر زرنگی باشی که شهرام اینطور می خوادت... ولی می بینم نتونستی از نقطه ضعفش استفاده کنی و با لج بازی داری تمام زندگیتو از دست میدی... شما دو تا اینقدر تو خانواده ما ستودنی هستین که خیلی ها حسرتتونو           می خورن ... حالا یه اشتباه که اول زندگیتون افتاد نباید باعث بشه کلشو خراب کنین.... 

گفتم شیده جون زندگی ما از اول اشتباه بود ... من کاری با جریان بارداری و اتفاقات بعدش ندارم .. نمی دونم شاید نحوه آشنایی من و شهرام اشتباه بوده ... من فکر می کنم با تعصب بی جایی که داره باید یه ازدواج سنتی می کرد ... من نمی تونم خودمو محدود کنم به اعتقادات مسخره شهرام ...

چون یه زمانی باهاش دوست بودم دائم در معرض این اتهام باشم که اگه حتی با همکار مردم صحبت می کنم حتما رو هدف و انگیزه ای هست ... یا اگه می ریم بیرون یه خورده آرایشم بیشتر شد و احیانا یه بچه افغانی به من نگاه کرد باید بمیرم و تقاص پس بدم ....

من حالم از هرچی تعصب و مردونگی های الکی بهم می خوره ... دلم نمی خواد مثل یه برده با هام رفتار بشه ...

تو برادرتو نمی شناسی ... نمیدونی چه جونوری میشه وقتی که عصبانیه ... کاش یه بار تو حالت جنون می دیدیش....

میگه: من از درون شهرام و اینکه تو خونواده خودش و با زنش چه جوریه چیزی نمی دونم ... اما اینکه عصبی و زود جوشه شکی توش نیست ... زمانی که من دبیرستان بودم از بابام برام بیشتر تعیین تکلیف می کرد ... اما یه چیز رو می دونم و اون اینکه رگ خواب داره ... اونم در برابر تو ... باید باهاش مدارا کنی ... شهرام چند سال از تو بزرگتر ... اگه الان مدارا کنی تا چند سال دیگه این تویی که نبض زندگی رو بدست میاری... تو پرانتز بهت می گم ... با تمام حسهای زنانگیت می تونی اونو رام خودت کنی... می دونم که تو می تونی...

دلم نمی خواد بیشتر از این باهاش صحبت کنم ... احساس می کنم زندگیم شده بازیچه ... از کار شهرام ناراحت شدم ... به کسی ربطی نداشت ... چون خانوادش دردی از من دوا نمی کنن ... بلکه روشون بیشتر بهم باز میشه ... اگه قرار بود مسئله باز بشه ... من باید مطرح می کردم ... اون وقت بود که یه جنجال حسابی رخ میداد... سعی کردم موضوعو عوض کنم و یه جوری سرد با جریان برخورد کنم ...

تو یک ساعتی که موند خیلی سعی کرد از تصمیمم با خبر بشه ... و خیلی تلاش کرد که نظرمو نسبت به شهرام بدونه ... اما من خیلی دل پر دردی دارم که بخوام به این زودی با هات کنار بیام....

شب نزدیک های ساعت ۹ شهرام اومد خونه ... یه خورده خرت و پرت خریده بود ... گذاشت رو اپن ... سعی کردم همچنان سرم تو مجله و روزنامه های دوروبرم باشه ... یه چند ثانیه ای جلو در اتاق ایستاد و بعد رفت واسه اینکه لباسشو عوض کنه .... سرمو حتی لحظه ای بلند نکردم... دوباره سایه اش رو پشت سرم دیدم ...صدای نفسهاش... یه خورده من من کرد بعد گفت ... یه خورده خرید کردم می ری جابه جاشون کنی...

چیزی نگفتم... داشتم به این فک می کردم که اگه تو شرایط عادی بودیم با دیدن گل و پاکتهای نون شیرینی و شکلات و بعد هم فنجون های چای ... بدون هیچ وقفه سینجین می کرد که کی اینجا بوده ... ولی حالا خودشم می دونه که چه خبر بوده ... و چه گندی زده به اوضاع....

اومد گوشه تخت نسشت کنارم ...پشت من .... دستشو گذاشت رو کتفم ... که یهو خودمو کشیدم کنار ... بهش گفتم دفعه آخرت باشه بهم دست می زنی ...

ابروهاش رفتن تو هم گفت ... بهار تو رو خدا تمومش کن ... گفتم غلط کردم ... گه خوردم ... اصلا تو دیگه یه زن سرخود و مختاری ...من نه با رفتن بیرونت کار دارم نه با اومدنت نه با بیرون بودنت ... مگه تو اینو نمی خوای ... خوب قبول... اصلا با هیچیت کار ندارم ... ولی این قهر لعنتی رو کنار بذار... دیگه دارم خسته میشم...

خسته تر از من ... کتک خورده تر از من ... بد بخت تر از من ... بی کس تر از من ... تو با خودت چه فکری کردی ...فکر کردی که من از زیر بوته در اومدم یا بی کس و کارم ... که هر غلطی خواستی بکنی ...بعد فک و فامیل بفرستی با یه شاخه گل دوباره خرم کنی ... کی به تو اجازه داد تا مسائلمونو ببری کف دست فک و فامیلت بذاری ... پاشه بیاد اینجا منو نصیحت کنه و راه کار نشونم بده ... بگه داداشم دیونه اس ... تو رو خدا تحملش کن....نه جونم این بار و اشتباه اومدی ... حالا هم پاشو برو گمشو که نمی خوام قیافه اتو ببینم ... بوت داره حالمو بهم می زنه ....

عصبانی از جاش بلند شد و رفت که بره بیرون ... دوباره اومد کنارم گفت می رم گم می شم ... تا قیافم حالتو بهم نزنه تا بوی تنم اذیتت نکنه ... ولی تو چه بخوای چه نخوای چه حالت بهم بخوره چه نخوره من شوهرتم ... اینجا هم خونه منه ... تو هم تا زمانی که زن منی باید همه وجود منو همون طور که هست بخوای....یعنی چاره دیگه ای نداری... تو اینطور می خوای قهر باشی ... باشه باش ... پس بچرخ تا بچرخیم...

بعدم از اتاق رفت بیرون .............................................

 

 

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

می گی تمومش کنم ... می گی خسته شدی... می گی انگیزه ای نداری... می گی بی هدف شدی...  می گی دلت شادی می خواد... تغییر و تحول جدید... می گی دلت سفر می خواد ... خنده هامو ... شوخی هامو... لوس کردنامو... می گی دلت خونه گرم می خواد ... می خوایی دوباره غذا رو گاز باشه ... خونه تمیز و براق و خوشبو... می خوای دوباره برای آشپزخونه گل بخرم ... شبها شمع روشن کنم ... دیوار کوبها رو روشن کنم ... بشینم پای میز آرایش  ... دلت مریم می خواد ... می خوای هوای دستشویی پر از مریم باشه ... مریم های درشت و سفید... دوس داری روزی چند بار بهت زنگ بزنم ... اس ام اس بدم ... بهت بگم نون بخری... میوه یادت نره ... راستی مرغ هم نداریم....

می خوام بهت بگم ... خیلی ضعیفم ... خیلی ... نمی دونم تا کی و کجا می تونم تحمل کنم ... خودمو نگه دارم ...خودتم می دونی داری وسوسه ام می کنی ... داری سعی می کنی با این حرفها خامم کنی ...   می خوای زوری بخندونیم ... می خوای فراموش کنم که دل شکسته ام ... می خوای دوباره بشم همون عروسک تزئینی گوشه کمد...که هر وقت خواستی بشینی و باهاش بازی کنی ... هر وقت هم که دلتو زد پرتش کنی یه گوشه ...می دونی همه این بازیهات واسم تکراری شده ... می دونی دلم گول حرفهاتو نمی خوره ... دلم با کادوهات رام نمی شه ... می خواستی ... میخواستی همون زمان که زدی کنج دلم و قلبمو شکستی بگی خسته شدی... بگی تمومش کنم ... بگی آرامش می خوای...حالا خیلی دیره ... خیلی ...

واسه شکستنت ...واسه خوردشدن غرور احمقانه ات خیلی نذر و نیاز کردم ... دیگه واسم ارزشی نداری... حتی یه لحظه ... می خوام فکر کنی پیروز تویی ... می خوای احساس رضایت کنی ... ولی بشین ببین تا کجا باید بری ... تا یه ثانیه بهت فکر کنم...

هوای دلم مثل آسمون امروز ابریه ... پر بارون ... پر اشک ... پر از حسرت ... دیشب رو به قبله ات نشستم ... چادر سفید سر عقدمو انداختم رو سرم ... گفتم بنده پر گناهتم ... می دونم هر زمان که می خورم زمین بهت نگاه می کنم که دستمو بگیری ... می دونم که خیلی با قول و قرارهایی که باهات گذاشتم فاصله دارم... ولی همین یه بار ... همین یه بار نگاهم کن ... دلمو قرص کن ... گریه هامو قبول کن... قفط یه جو اراده می خوام ... میخوام همین یه بار محکم بایستم... نمی خوام بازیچه باشم...

 

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

باز هم تو پیروز میدون زندگیمون شدی... باز هم من شدم همون بهار دلخسته و پریشون که دوباره شدم سرخورده زندگی نحسم...

باز هم زور تو چربید و من شدم رام تو ... خودتم می دونی ظالمی ... خودتم می دونی که بی گناه بودم... خدا هم می دونه که بی گناهم ...

ولی بدون دلم با دلت یه دنیا قهره ...

دلسوزیهاتم نمی خوام ... مهربونیهاتم نمی خوام... وجود سراسر عذابتم نمی خوام...

فقط می خوام بشینمو تمام لحظه های با تو بدونم رو مرور کنم ... چه کودکانه دل به تو بستم ... چه ساده عاشقت شدم... چه بی ریا وجودمو تقدیمت کردم ... چه احمقانه باورت کردم...

باورت کردم .. اما تو با دل سیاهت لحظه ای هم درکم نکردی ... باورم نکردی...

حتی خدا هم منو باور نکرد........

منم میشم مثل خودت ... سیاه و سرد و خشک .................................................

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

زمانی که سنگینی دست تو رو صورتم نشست و من خوردم زمین....

زمانی که تلخی خون گرم نشست کنج لبم...

زمانی که سرخی رنگ خون رو با پشت دستم پاک کردم...

زمانی که دستمو گرفتی و تن بی حس و شلمو رو کشیدی تا تو اتاق...

زمانی که خم شدی و گلوم رو با دستهای ضمختت چسبیدی.... گفتی جیک نزن ...

زمانی که گفتی می زارم بری اما جنازه ات...

زمانی که عرق عصبانیت صورتتو خیس کرده بود ...و  اشک پهنای صورت منو....

زمانی که زیر پات لگد خوردمو و محکم گفتم : مامان..............................

خندیدی گفتی بگو ... بگو کجاست؟ بگو بیاد کوچولو... مامانی.............................بگو ...

گریه کردم ... گریه ...قبلم شکست ... تو آدم نمی شی... دیگه دیدن خون روی صورتم رنگتو زرد نمی کنه ... صدات نمی لرزه ... حالا کیف می کنی... حالا لذت می بری....

الهی دستت بشکنه ...

دیوار حرمتهامون شکست...

حالا بوسه هات رو صورتم و دستهام ... رو پاهای یخ کرده ام ... رو بدن لرزونم اثری نداره.... خیلی زود عطشت خوابید... بیا ...بیا بزن ... تو که منعی نداری... الان شبه... ساعتم یکه ... اینجا تو این اتاق آخر صدای من به هیچ کجا نمی رسه ... حتی به دل خدا.....

می دونستم روانشناسی که تو دوران عقد تو غیر طبیعی تشخیص داد ...درست و به جا تشخیص داده بود... یا نه بعد این همه له کردنم چرا اینطور به دست و پام افتادی... برو ...برو از دلم بیرون ...

همون زمان که گلوی باریکمو فشار دادی و گفتی جیک نزن ... یاد لحظه عقدمون افتادم ... کاش همونجا این کار رو کرده بودی... کاش....

قهرو آشتی کردن های لحظه ایت منو خسته کرده ... تو چشم بهم زدنی میشی دریای پرخشم و طوفانزده... وتو چشم برهم زدنی هم میشی بره ساکت و خاموشی که جز اشک ریختن و گفتن غلط کردم کار دیگه ای نمی کنه ... نمی بخشمت... همین....

برام تموم شدی همین... می دونم که باهات زندگی می کنم ... ولی من دیگه قلبا مال تو نیستم ... تو شوهرمی ...ولی من زنت نیستم ....

 

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار 

پنج شنبه شب عروسی داوود و هنگامه اس...

فردا صبح راه میافتیم که بریم اردبیل... هنوز هیچ کاری انجام ندادم.... ساعت ۴ با شهرام قرار دارم واسه خرید کفش...و یه خورده خرت و پرت دیگه .............. اصلا حس رفتن ندارم...دوباره همون حرف و حدیثها و همون نگاههای آزاردهنده.............اصلا دلم نمی خواد تو مراسم و مهمونی های فامیلهای شهرام شرکت کنم...

یه مشت آدم بیکار که دلشون می خواد یه غریبه رو پیدا کنن و شروع کنن به ایراد گرفتن...

لباسشو دیدی چقدر باز بود... دیدی اصلا بهش نمی یومد... خیلی درازش کرده بود... اه اه...

فک می کنه از دماغ فیل افتاده ... دختره نازا...

اینها یه نمونه از حرفهایی که معمولا پشت سرم می زنن... بدبینی نیست همش واقعیت هست..

فقط خدا کنه زیاد نرن رو اعصابم ... چون چند وقته با شهرام مشکلی نداشتیم ... نمی خوام دوباره داستانهامون شروع بشه ... خداکنه...............

قراره دو تا ماشین بشیم ... با شیده و شوهرش با هم راه بیوفتیم... تا اینجای کار زیاد بد نیست ... چون شوهر شیده پسر خوش مشرب و خوش سفریه ... کلی دلقک بازیه و مسخره بازی درمیاره ... خود شیده هم اگه خیلی رو مد پز نباشه بد نیست... شهرام هم که طبق معمول چون تو فک و فامیل هست خیلی گیر نمیده ... اما امان از زمانی که پا بزاریم تو خونه مامانش اینها .... خاله ها ... دختر خاله ... عمه اش ... وای وای مامان بزرگش.....................

شروع می کنن ... اول بسم ا... که برسیم ... مامان بزرگش: وای خدا مرگم بده .... شهرامم چقدر لاغر شدی...نون و سوزن خوردی.....................البته چند تا کلمه یا شاید جمله ترکی هم بینش بگه ... احتمالا بد و بیراه به منه....................رد خور نداره... چه چاق شده باشه ... چه تغییر نکرده باشه .. از دیدشون لاغر  شده.................

بد کم کم یخشون وامیشه و حال منم می پرسن ...

خاله شکوهشم که اگه باشه میاد طرفم بعد میاد که  بغلم کنه و بوسه هوایی کنه .. دقیقا زمانی که دستامو بازکردم که برم سمتش... یهو می کشه کنار و با یه حالتی که به دست و صورتش میده میگه وای یادم نبود بهار جان سرما خوردم... البته دروغ می گه و همه هدفش اینه که آدمو ضایع کنه ... البته اینار براش دارم...

خدا نکنه دختر خاله اش باشه و پسرشم آورده باشه ... تا ببینن شهرام رفته سمتش ... آخ و واخشون شروع میشه ... نمیدونم چرا هیچ کی به شیده نمی گه باید شب عروسیت بچه دار می شدی... حالا نازایی ...

فقط منم که باید این سمتو یدک بکشم.......................

بعدم که هر ساعتی که می گذره و هر کسی که به جمع اضافه میشه یه جور متلک و بعضی هاهم نصیحت و اونهایی هم که میان یه نمه خودمونی تر بشن ...در خفا نصیحت و پیشنهاد های جور واجور...تازه می فهمم چقدر تو فامیلشون دکتر زیاده ... اون هم فوق تخصص زنان زایمان ... نازایی

خدا نکنه موقع غذا .. کم بخوری یا بی میل باشی ... از هر طرف یه چیز میشنوی...

واسه همینه که ضعیفی...جون نداری... نمی تونی... و الی آخر............

در هر صورت مجبورم............مجبورم برم و تحمل کنم ...خدایا به امید تو.......................

 

 

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

تو مسیر برگشت به خونه ام... هوا داره تاریک میشه .... می دونم شهرام دیر میاد چون میره استخر...

دارم فک می کنم امشب شومینه رو راه بندازیم... شبها خونمون خیلی سرده ... حتی نمی شه رو سرامیک کف پای برهنه قدم بزاری...........

پارسال پنجره هارو دوجداره کردیم اما بی فایده بود... یعنی واسه سرو صدا و گرد و خاک و دوده کمی اثربخش بود ... اما گرما و سرما نه آنچنان که محسوس باشه...

همیشه پاییزو به خاطر اینکه داره سرد میشه و باید ژاکت بافتنی بپوشی و آخر شب بشینی کنار شومینه زیر پتو و آجیل و میوه فصل بخوری رو دوس دارم....

تو ذهنم یه کاسه سوپ داغ لعابدار تجسم می کنم ... یا شایدم یه فنجون چای

اما یه جای کار آشپزی من همیشه می لنگه ... نمی دونم چرا از این کار خوشم نمی یاد ... واسه همین معمولا غذاهام خوب در نمی یاد ... مخصوص سوپهام... جا نیوفتاده از هم جدا...

سر خیابونمون پیاده می شم... می گم می رم دو تا سوپ آماده می گیرم... با یه خورده خرت و پرت دیگه قاطی می کنم ... یه چیزی میشه دیگه ... هوس کردم امشب سوپ بخورم و کنار شومینه دراز بکشم ... شهرامم واسم انار دون کنه.....

میام تو سوپر مارکت ... دوتا سوپ ... یکی مرغ یکی قارچ... بعد می رم سمت تره بارش... کمی هویج+ جعفری... یه بسته بازو پاک شده مرغ هم می خرم...........

از مغازه که اومدم بیرون نگاهم افتاد به گل فروشی اون ور خیابون... علی آقا.........

عاشق داوودی های وحشیشم.........رنگ و بوش منو به پاییز بیشتر می چسبونه ...........

موندم تو کار این گل ... همه رنگ داره ... بنفش... زرد... صورتی صدفی... یاسی... سبز... سفید... قرمز... زرشکی.. نارنجی..........................

خونه سردو تاریکه .... میام دیوار کوبها رو روشن می کنم ... می رم سمت اتاق خواب ... لباس عوض می کنم ... شوق درست کردن سوپ رو دارم... می خوام امشب دیگه یه چیز درست حسابی تهیه کنم... از بس دیدم بچه های وبلاگ هنرمندن منم جو گیر شدم....

یه پیاز رو با کره سرخ می کنم هویچ ها رو هم همینطور... یه خرده جعفری و بعد هم بازو ها رو می شورم و می اندازم تو قابلمه یه نمه تفت می دم و بعد هم آب جوش.... حالا سوپ آماده ها رو می ریزم توش... بعد هی هم می زنم ... یه بوی خوبی پیچیده ...  هود رو روشن می کنم...ورمیشل رو از بوفه در میارم ... میزارم رو کابیت که یادم باشه آخر وقت بریزم توش...

یاد داوودیها اوفتادم....

بوشون منو برده تو عالم تخلیات کودکانه ام ... اون موقعها که دلم می خواست با همسر آینده ام تو یه جنگل زندگی کنم ... همه چی طبیعی باشه .........................ولی حالا که به بعضی از رویاهای کودکی نگاه می کنم ... می بینم که خیلی زود تحت تاثیر بعضی شخصیتهای کارتونها و فیلمها قرار می گرفتم...

دلم چای می خواد ... شهرام هنوز نیومده ... خونه ساکت و تاریکه ... می شینم کنج دیوار ... دارم دورو برمو نگا می کنم که کثیفی و آشغالی رو زمین نباشه ... تازه خونه رو تمیز کردم ... وقتی همه چی مرتبه احساس خوبی دارم... راحتی فکر....

صدای بوق بوق چای ساز اومد..........میام کنار شومینه ساکت و سیاهی که امشب قرار نورانی و گرم بشه ... پپیشوی شومینه ام رو ور می دارم میام بشینم تو آشپزخونه چایی بخورم....

بوی داوودی وحشی ... چای تازه دم ... و یه سوپ مرغ خوشمزه....

***اولین بار سوپم خوب دراومد........... شهرام هم کلی خوشش اومد... ولی لو ندادم از سوپ آماده استفاده کردم...

***شومینه رو راه اندازی کردیم ... تا تمیزش کردیم و کارهاشو انجام دادیم شد ۱۲ ... نزدیکای صبح که بیدار شدم ... رفتم تو پذیرایی یه گرمای خوبی رو احساس کردم ...

عاشق سرد شدن هوا  و پاییز و زمستونم................................................

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

ساعت ۷.۳۰ بعد از ظهر جمعه است... تو راه برگشت از فیروزکوه هستیم... از روز چهار شنبه به دعوت سعید یکی از دوستهای شهرام رفتیم طرفای فیروزکوه

هوا عالی بود .. خنک و دلچسب..........

سعید یکی از دوستای دوره ارشد شهرام بوده ... در حال حاضر هم مجرده.................یه تیپ کاملا مردونه ... فک کنم مجرد باقی بمونه ... چون نظرات خیلی ناپلئونی در مورد خانومها داشت که باعث می شد کلی باهاش بحث کنم... مگه میشه طرز تفکر یه مرد ۳۵ ساله رو تغییر بدی ...

گاهی وقتها به شهرام میگم که ۳۵ سال با این طرز تفکر زندگی کردی ... حالا مگه میشه یه شبه تو رو تغییر داد...

سرمو گذاشتم رو بالشت و به صندلی تکیه دادم... هوا تاریکه و جاده شلوغ....

صدای ضعیف بنیامین پخش میشه ... جلوی شیشه یه لیوان چای داغ هست که بخارش یه تکیه از شیشه رو مات کرده....

نگاهش به جاده اس...آروم و بدون هیچ حرفی داره رانندگی می کنه ...

کم کم چشمهام داره سنگین میشه .... با اینکه کمرم درد گرفته ولی خوابم میبره...

صدام می زنه ...بهار خانوم ...بهار جان...

چشمهامو باز می کنم ... نور زرد .... تاریکی... نور زرد....تاریکی...  خوابم می بره...

دوباره صداش می یاد... داره با موبایل صحبت می کنه ... اینقدر این خواب سنگینه که هر کار می کنم بتونم خودمو بیدار کنم نمی تونم... داره صورتمو نوازش می کنه ...بین حرفهاش صحبت شام ... کباب ترکی...رسیدیم... میشنوم.... به زور چشمهامو باز می کنم ...از نور رنگی مغازه ها می فهمم که تهرانیم ولی نمی تونم تشخیص بدم کجا هستیم... دوباره میگه شام کباب ترکی بگیرم می خوری؟

می گم واسه خودت بگیر من می خوام بخوام....

میگه تازه سر شبه دختر ... از الان تا صبح بخوابی ورم می کنی....

جوابشو نمی دم....

ادامه میده ... نخواب رسیدیم خونه باهات کار دارم...

بازهم جوابشو نمیدم... و دوباره می خوابم............

نور نارنجی آباژور اتاق خواب می یوفته تو چشمام...تشنه ام ... سایه اش افتاد تو اتاق.... در رو می بنده... بخور رو روشن می کنه ... مگم یه لیوان آب میدی...دوباره برمیگرده سمت آشپزخونه...گلوم تازه میشه ...

میگه گشنه نیستی...هنوز گرمه ... اگه می خوای واست بیارم... کبابش محشر بود...

مگم نه ...

خم میشه روم میگه بهار ...بدنت بوی گل میده ...لبات مزه عسل... آدم خستگیش در میاد...

بین خوابو وبیداری خنده ام میگیره ... تو ذهنم می گم ولی تو الان بوی خمیردندون میدی که آخرش طعم کباب ترکی میده...

فک کنم آخرین نوری که دیشب دیدم نوردستشویی بود که افتاده بود تو اتاق خواب.....

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  |