تبليغاتX
پر از حرفهای تازه از بهار دل نازک من

پر از حرفهای تازه از بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

وبلاگم یک ساله شد .......... اگه بارداریم به سر انجام می رسید... شب یلدایی که گذشت باید شمع دو سالگیشو فوت می کردیم  و وارد سه سالگیش می شدیم ... الان اوج شیرین زبونی هاش بود و باید کلی دلمون واسش غش و ضعف می کرد.... یه احساس نصفه نیمه دارم ... یه جور شکست همراه با خوشحالی ... نمی دونم ... فک می کنم یه جنبه از وجود زنانه ام لگد خورده ... فک می کنم ناقصم.........

 وقتی می شینم و به لحظاتی فک می کنم که یه موجود دیگه رو توی وجودم داشتم ...ذهنم تا کجاها پرواز می کنه ... اما خیلی مایوس می شم ... می دونم این جور فکر کردن ها دوباره شعله های لجاجتمو افزایش میده ...

شب یلدای خوبی رو برگزار کردیم ... غذای اصلی رو از رستوران گرفتیم ... اما آش رشته و ماکارونی و کشک بادمجون و ژله رو با کمک مامانم درست کردم ...

یه کیک انار گرفتیم که شهرام گند زده بود کجش کرده بود ....فال حافظ ... گل نرگس ... کلی هم عکس و فلیم ... شوخی و خنده .... کلا شب خوبی بود....

 

 

 عکسهامو بعدا اضافه می کنم ... این چند روز رو خونه نبودم ... این عکس بالا هم شهرام با موبایل گرفته تو شب یلدا ... البته اگه نمی ذاشتم سنگین تر بودم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  88/10/07ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

ساعت 9 شبه ....رو مبل نشستم ... تلويزيون واسه خودشه روشنه ... دارم به مهموني ديشب ... خونه مامان شهرام فك مي كنم ... رفتار ها بهتر شده ... يه جورايي ضايع تحويلم گرفتن ....انگار همه مي دونستن ما قهر و دعوا داشتيم ... حالا دارن از دلم در ميارن..............

موقع شام ... شوهر شيده گفت: بهار مثل اينكه یه خورده چاق شديا ....شهرام خنديد و گفت : حالا چشش نزني ... اين چهارتا استخونش يه لايه گوش بهش نشسته ...

اين جمله مثل ميخ رفت تو مخم ... از شام هيچي نفهميدم ... يهو احساس چاقي مفرط كردم ....

صبح تو اداره همش ذهنم درگير بود... مثل خورده افتاده بود به جونم ....

رفتم سراغ شكم بند لا*نافرمم كه تو كشو شركته ... اينو پارسال خريدم تا وقتي طولاني مدت ميشينم پاي كامپيوتر ببندم ... اونم واسه خاطر اينكه تدرجيا شكم يا پهلو نيارم ... اما دريغ از يكبار استفاده ... در واقع 80 هزار تومنو ريختم دور...

از ترس گير دادنهاي شهرام در مورد حساسيتم رو اندامم ... خونه نبرده بودم ...

تصميم جدي گرفتم كه استفاده كنم و مثلا رژيم هم بگيرم ... احساس مي كنم چيز جديدي واسه بهونه گيري ندارم ... بايد به خودم گير بدم... خل شدم ...

تو همين فكرهاي چرت و پرت بودم كه موبايل زنگ خورد ...

شهرام بود ... مي خواست بدونه خونه ا م و شام درست كردم يانه ؟

گفتم نه هنوز چيزي درست نكردم...

گفت ... پس نكن كه مي خوام پيتزا بگيرم...

آخ جون ..........................

اما يهو ياد رژيم و لاغريو شكم بند و اينكه تا عيد شبها شام نخورم افتادم ... اما از پيتزا نمي شه گذشت ...و اينكه بخوام جلو شهرام رژيم بگيرم هم نميشه اجراش كرد...

ولي ديگه تا برم فكرامو جمع و جور كنم ... اون قطع كردو منم گفتم فعلا بي خيال شم و پاشم كه ديدم اصلا حس تر تميز كردن خونه رو ندارم ... تقريبا يك هفته اي ميشه كه فقط به عنوان دوتا مصرف كننده تو خونه زندگي كرديم ... و از هر چي كه استفاده شده بدون اينكه تميز كنم يا بذارم سرجاش ...رهاش كردم....

مثل سبد رخت چرك ها .... بوفه آشپزخونه .... ماشين ظرفشويي....

 

 تازه اينها جاهاي خوبه قضيه هست ... اتاق خواب بي شباهت به بازار شام نيست ... كمد لباس ها كه بدتر...

 

هي لباس درآوردم ... پوشيدم ... بعد هم پرت كردم رو كاناپه تو اتاق.....

 رو ميز آرايش هم كه جاي سوزن انداختن نيست... البته اين قسمت مرتب تره تا قسمت بغليش....

  اوضاع يخچال از همه جا بدتره ... تمام ميوه هارو بدون اينكه تميز كنم و بچينم تو سبد ... همين طور با نايلون رها كردم ... و احتمالا تا دوسه روز ديگه همشون له و كپك زده بشن...........

 

انگيزم واسه مرتب كردن و تميز كردن خونه از بين رفته ...  وقتي شهرام اومد نشستیم به خوردن و صحبت كردن ... بعد هم فليم ح*ريم رو گرفته بود ديدم ... يه خورده ترسناك بود ... آخر شب هم با خوردن يه نصفه استكان آبليمو آماده خواب شديم....

+ نوشته شده در  88/09/23ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

تقریبا فقط گوش کرد و نوشت .... صحبتهام رو این طور شروع کردم که از ابتدای آشناییمون همیشه سعی کردم با شهرام مشکلی نداشته باشم ... اوایل نمی دونستم که روی چه مسائلی حساس هست ... اما کم کم فهمیدم که چه جور رفتارها یا پوششهایی اونو ناراحت می کنه ... منتها همیشه برام این سئوال بوده و هست که چرا شهرام وقتی می خواد نظرشو به من بگه با قهر و دعوا این کار رو می کنه ... یعنی تا حالا پیش نیومده بگه من از این لباس بدم میاد نپوش ... همیشه یه دعوای حسابی انجام داده بعد گفته دیگه حق نداری این کار رو بکنی... من در مقابل این جمله اش همیشه جبهه گرفتم ... چون من همیشه هرچی که بپسندم رو حق دارم که استفاده کنم ... چون جوونم ... چون دلم می خواد از جوونیم استفاده کنم ....

البته اینو قبول دارم که بعضی وقتها لجبازی کردم ... احساس می کنم همین باعث میشه که خیلی از حریم های زنو شوهری بینمون از بین بره ....

 صحبتها حول و حوش قهر  و دعواها اومد جلو ...

کم کم احساس کردم فصا رو شهرام هم اثر گذاشته و می خواد که صحبت کنه ... البته می دونستم که مطرح کردن رابطه جن*سی*مون را نمی پسنده ... واسه همین سعی کردم زیاد سمتش نرم....

در ابتدا كه وارد شديم حالت تهوع داشتم ... می ترسیدم ... نمی دونم چرا!!!!!!!!!!!!!

داشتم فک می کردم اگه همون زمان قهر و دعوا اومده بودیم ... کلی حرف داشتم ... اما الان نمی دونم باید از کجا شروع کنم...

شهرام هم ساکت کنارم نشسته بود ...

حدود ۳۵ یا شاید ۳۶ ساله بود ... یه آرایش ملایم بنفش و یاسی داشت ... روسری ساتن  طوسی صورتی سرش بود با روپوش سفید به تن ...

تو دکوراسیون اتاقش از رنگهای فسفری و یاسی استفاده کرده بود ... یه حس خوبی به آدم دست می داد .. خیلی راحت با منو شهرام دست داد...

لبخند زد ... طوریکه دوندونهای سفیدش در کنار رژ یاسی رنگش چشمک ميزد ...

یه سری سئوال راجع به این که چند ساله ازدواج کردیم و نحوه آشنایمون چطوری بوده ... کرد

البته این هارو قبلا هم که زنگ زده بودم وقت بگیرم پرسیده بود ... اما دوباره می پرسید ...

تقريبا يك ساعتي به صحبت گذشت ... تقريبا هيچ راه حلي ارائه نداد ... فقط در كنار صحبتهاي من ... گريزي به شهرام مي زد و نظر اونم مي پرسيد... البته شهرام يه خورده سنگين برخورد كرد ... كه احساس مي كنم كارمونو سخت مي كنه ....

ولي قرار شد جلسه بعدي رو هم باهم ... و جلسه بعدش رو فقط من و بعدي رو فقط شهرام .... و آخري رو مجدد باهم بريم ....

اميدوارم تاثيري داشته باشه ....

 

 

 

+ نوشته شده در  88/09/22ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

با چند تا شاخه رز قرمز مياي تو آشپزخونه ... مي خندي مي گي عيدت مبارك ... 6 پر شد رفتيم تو 7 ؟؟

مي گم آره ... ميام سمتش ... شاخه ها رو ازش بگيرم ... ميگه اول يه بوس بده ... مي خندم و گوشه لبشو بوسه مي زنم ... دستمو ميارم جلو كه ازش بگيرم ... مگه نشد ديگه ... پس من چي؟

سرمو كج مي كنم ... مي گم ... فرمايش ديگه هم بود بفرمايين ...

مي گه خوب خرج داره ... دست من نيست كه ...

صورتمو ميارم جلو ... ميگه واسه فردا بليط تاتر گرفتم ... پايه اي...

مي گم تاتر ؟ چي شده تو كه اهل اين جور قرتي بازيها نبودي ....

ميگه امان از دست شما زنها ... هر كار كنيم ميگين ... چرا اين جاش كج بود چرا اونجاش راست بود....

ميخندم ميگم ...خوب باشه ... بابا حالا چرا ميزني....

ميگه ... فردا عصر ميريم ... الانم اين آشپزيتو كنسل كن ... بريم بيرون...

يه  كوچولو ميپرم بالا مي گم ... بريم پارك ملت بستني بخوريم...

ميگه ... تو اين سرما....

آره ....دلم بستني ميوه اي مي خواد....

ميايم تو وليعصر .... هنوز 9 نشده ....پليس  اجازه پارك لحظه اي هم نميده ... ميام بالاتر ... يه جا پارك ميكنه ... ميگه بپر دو تا بگير زود بيا...

چند تا دختر پسر اكيپي جلو مغازه واستادن .... سفارش آب انار و شير موز دادن...

ميگم دوتا بستني ميوه اي مي خوام .... وايستادم تا نوبتم شه ... دخترها يه نمه جلف بازي در ميارن ... سعي مي كنم نگاهشون نكنم...

حسابشون 7 تومن ميشه ميگيرن و ميرن ...

حالا نوبته منه ... آقاي شكم گنده پشت دخل نشسته ميگه ... 3 تومن ... سيني هم ميخواي ...

مي گم آره ...

ميام تو ماشين ... مي گم همين جا واستا بخوريم ... بعد بريم ...

مگه نمي خواي بريم تو پارك...

نه هوا خيلي سرده .... اينجا هم كه پليس نيست... واستا...

خامش  زياده ..... به وستهاش كه مي رسيم ديگه دلمو مي زنه ... صداي آژير اومد يه لحظه فك ميكنيم پليسه ... استارت ميزنه ... اما بهش ميگم گش*ت ار*شاده ولش كن....

جلوي ماشين ما يه پرادو رو نگه مي داره ... توش دو تا دخترن ... يه آقا و يه خانوم چادري از گش*ت پياده ميشن ... ميان سمت پرادو .... دختره دماغ عملي داره باهاشون صحبت ميكنه ... دليل اينكه نگهشون داشته رو نفهميديم ... شهرام ميگه بهتره بريم ... اينا به زمين و زمان گير ميدن ...

دلم مي خواد بدونم جريان چي بود ... ولي رد ميشيم ... ميريم گاندي ... اونجا هم شلوغه .... مي گم بريم ميدون وليع*صر ...

دلم ميخواد پارچه  كوسن هاي رو مبل جلوي تلويزيون  و عوض كنم ... ميدون وليع*صر و زرت*شت پارچه هاي قشنگي داره ...

نتيجه خريد اين ميشه ... همراه با يراق و منگوله طلايي كه از خرازي تو ساختمون ايران*يان گرفتم ...  

 

 

 

+ نوشته شده در  88/09/17ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

 یه هفته ... ده روزی میشه که شدید سرما خوردم ... البته آنفولانزای خوکی نگرفتم ( نترسین) خونه مامان اینا هستم ...

بعد از مهمونی هفته پیش.. شهرام یه چند روزی رفت ماموریت شیراز ... منم از همون موقع سرما خوردگیم شروع شد ...

قرار بود واسه عید قربان با امید و خانومش و کیان پسرشون بریم شمال ... البته یه مهمون جدید هم داشتیم پسر دایی امید که تازه از هند اومده بود...ولی با مریضی من همه چی کنسل شد...

 اون شبم که کلا زیاد جالب برگزار نشد ... آخری یادم افتاد که عکس نگرفتم و بعد هم که شاهکار آقا کیان بود که دو تا از مجسمه یادگاری هامو ترتیبشو داد...

حذف

  بعد از عید فطر مفصل در خدمتتون هستم .... میام به همه سر میزنم...

عید فطر مگه همون عید غدیر نیست.....

حالا خوبه سالگرد عقدمون هم هست ....

+ نوشته شده در  88/09/12ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

موسیقی گوش میدم ... میاد سمتم ... گوشی هارو در میاره ... می گه دارم میرم خرید میای؟

نگاش می کنم ... می گم چیزی لازم نداریم...

می گه فردا شاید یکی از دوستام بیان تهران .. می خوام دعوتش کنم ... خونه ... البته با اجازه خانوم خونه ...

لبخند میزنم می گم ... می خوای دعوتش کنی ... یا کردی؟

میگه نه به خدا بیا زنگ بزن بپرس....

حالا کی هست؟

امید... همون که گرگانه ... قرار با خانومشو و پسرش بیاد ....

دیگه سئوال نمی کنم ... حوصله مهمون داری رو ندارم ... تازه بچه هم دارن ... جدیدا به طرز وحشتناکی از خانواده هایی که بچه دارن دور می شم... نمی خوام فکر کنم...

میریم حسن آباد ... می خواد قفسه بخره .... پیشنهاد میکنم بریم سنایی ... واسه پسر امید یه چیزی بگیریم... میگه بیا اسباب بازی بگیریم ... میگم نه ... لباس بهتره ...

میایم بالا ... سمت خونه خودمون... میوه و گوشت و خرت و پرت می خریم.... یه بعد از ظهر گشتن ما تو سطح شهر ۲۰۰ تومن پیادمون کرد...

شب موقع خواب احساس خوبی دارم ... به پیشنهاد یکی از بچه ها یه سایت آشپزی رفتم که طرز تهیه ژله بستنی رو آموزش داده ... پر از انگیزه ام واسه شام فردا که بتونم درستش کنم ... خوشحالم واسه کادویی که واسه پسر امید خریدم ... دلم می خواد زودتر بهش بدم ... دلم می خواد زودتر مهمون بیاد خونمون ... از یکنواختی دور شم... همه اینها یه شوقی تو دلم ایجاد کرده ... چشمامو که می بندم... دارم واسه فردا برنامه ریزی می کنم ... اول آشپزخونه ... بعد دستشویی... حال و پذیرایی...

یه أن به خودم میام ... بهار... این خونه امن نیست زیاد دلبسته نشو... دوباره میاد روزی که همون آش باشه و همون کاسه ... حواست باشه ...

اما زندگی جریان داره...................

+ نوشته شده در  88/09/01ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

ساختمان ما در کل سه طبقه تک واحدی هست....

به غیر ما دو تا خانواده دیگه هم هستن که کلا از لحاظ سنی با ما فرق دارن ...

خانواده آقای جهانگیر که سه نفر هستن و تقریبا هم میان سال اند ... آقای جهانگیر و مهری خانوم و پسر ۲۷ ساله اشون بابک...

یه خانواده مرفه که همه زندگیشونو واسه تنها پسرسون که بعد از چندین سال بدست آوردن ....گذاشتن ... و در حال حاضر هم این آقا بابک خیلی لوس و قرتیه و بدون هیچ ملاحظه ای پول بابا ننه شو خرج می کنه ... از ۱۲ ماه سال میشه گفت بیشتر مناسبتهای مذهبی رو مراسم دارن چون بابت آقازاده شون خیلی نذر و نیاز کرده بودن...

خانواده بعدی ساختمون ما آقا و خانم سعادتمند هستند... آقا رو زیاد زیارت نکردیم ... اما خانم رو دائم مثل زبل خان ( اینجا ... اونجا ... همه جا ) می بینیم... در واقع بانو چنگال بدست ساختمان هست ...و چون بهانه مسئول ساختمان رو هم داره دیگه خوب مجبوره همه جا سرک بکشه .... .این خانم و آقا ۴ تا پسر ازدواج کرده دارن که به تازگی هم دو تاشون صاحب فرزند شدن و اینهارو نوه دار کردن....

چهار شنبه آخر وقت یه دو ساعتی رو مرخصی گرفتم و با یکی از بچه ها رفتیم ایکیای عباس آباد ... یه خورده خرت و پرت خریدمو بعد هم اومدم خونه ... تا رسیدم ساعت نزدیکای ۴ بود ... کلید انداختم داشتم از پله ها بالا می یومدم که خانم سعادتمند سرشو از در خونوشون اورد بیرون و با سلام و احوال پرسی شروع به سنجین کردن کرد... از اون شب که دعوامون شده همش استرس اینو دارم که اینها حرفها و صداهامونو شنیده باشن... یه جورایی شرم دارم... حتما با خودش میگه عجب دختر بدبختی که حتی نمی تونه حقشو بگیره... سعی کردم زود سر و ته قضیه رو جمع و جور کنم ... دم آخر یه نایلون خرمالو داد دستمو و گفت مال درخت تو حیاطه ... هنوز نرسیده جمع کردیم و قسمت به ۳ که قبل از اینکه خراب بشن مصرف شه ... بذار کنار شوفاژ دو روزه میرسه... تشکر کردمو و اومدم بالا ... خرمالو قشنگ ترین میوه پاییزه که من عاشقشم ...

اومدم بالا دیدم شهرام هست... خونه رو مرتب کرده و یه موسیقی ملایم گذاشته بود ... لباس عوض کردم و حوله رو برداشتم بدون هیچ حرفی رفتم حموم...

بعد از دوشم خرمالو ها رو چیدم تو ظرف و گذاشتم کنج آشپزخونه ... اومدم در یخچال و باز کنم دیدم ... رو در یادداشت گذاشته ...

دلم برات تنگ شده ... خیلی دوست دارم

خنده ام گرفت ... یاد فیلم آتش بس افتادم که خواست صبح  بیدارش کنه واسش یادداشت گذاشته بود ...

در یخچالو که باز کردم دیدم یه دسته داوودی تر و تازه گذاشته کنار میوه ها ...

اول خواستم بی اعتنا باشم ... اما دلم در مقابل گل بی طاقته ... برداشتم و شاخه شاخه گذاشتم تو گلدون...

اینم منت کشی از نوع یخچالی...

 احساس می کنم  کم کم داره برام کمرنگ میشه ... فک می کنم هنوز یه راه کوچیک هست که باشم ... شاید ترس از آینده اس... شاید هنوز تردید داشته باشم... نمی دونم ... اما دست خودم نیست ... دارم دوباره میشم همون بهار همیشگی ... دلم نمی خواد اما شرایط اجازه نمی ده ... خدا کنه اشتباه نکنم...

+ نوشته شده در  88/08/23ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  |