تعجب کردم چون هیچ وقت بدون دعوت و سر زده خونه ما نمی یاد... در رو باز کردم ... اومد بالا...
از حالت هاش فهمیدم که شهرام باهاش صحبت کرده ...
نشست ... اول از مراسم اون هفته تعریف کرد و بعد یواش یواش مسئله من و شهرامو پیش کشید...گفت شهرام بهش زنگ زده و ماجرارو تعریف کرده ..
یه آن دیدم اشک تو چشمهاش جمع شد ... گفت بهار همه زندگی ها یه جاش می لنگه ... حالا یکی بیشتر یکی کمتر ... یکی نشون می ده یکی مخفی می کنه ... بگو بخندها و ظاهر قضیه زندگی مردم و نبین خیلی ها تو زندگیشون مشکل دارن ... اما زنهای با سیاستین ... من فک می کردم تو باید دختر زرنگی باشی که شهرام اینطور می خوادت... ولی می بینم نتونستی از نقطه ضعفش استفاده کنی و با لج بازی داری تمام زندگیتو از دست میدی... شما دو تا اینقدر تو خانواده ما ستودنی هستین که خیلی ها حسرتتونو می خورن ... حالا یه اشتباه که اول زندگیتون افتاد نباید باعث بشه کلشو خراب کنین....
گفتم شیده جون زندگی ما از اول اشتباه بود ... من کاری با جریان بارداری و اتفاقات بعدش ندارم .. نمی دونم شاید نحوه آشنایی من و شهرام اشتباه بوده ... من فکر می کنم با تعصب بی جایی که داره باید یه ازدواج سنتی می کرد ... من نمی تونم خودمو محدود کنم به اعتقادات مسخره شهرام ...
چون یه زمانی باهاش دوست بودم دائم در معرض این اتهام باشم که اگه حتی با همکار مردم صحبت می کنم حتما رو هدف و انگیزه ای هست ... یا اگه می ریم بیرون یه خورده آرایشم بیشتر شد و احیانا یه بچه افغانی به من نگاه کرد باید بمیرم و تقاص پس بدم ....
من حالم از هرچی تعصب و مردونگی های الکی بهم می خوره ... دلم نمی خواد مثل یه برده با هام رفتار بشه ...
تو برادرتو نمی شناسی ... نمیدونی چه جونوری میشه وقتی که عصبانیه ... کاش یه بار تو حالت جنون می دیدیش....
میگه: من از درون شهرام و اینکه تو خونواده خودش و با زنش چه جوریه چیزی نمی دونم ... اما اینکه عصبی و زود جوشه شکی توش نیست ... زمانی که من دبیرستان بودم از بابام برام بیشتر تعیین تکلیف می کرد ... اما یه چیز رو می دونم و اون اینکه رگ خواب داره ... اونم در برابر تو ... باید باهاش مدارا کنی ... شهرام چند سال از تو بزرگتر ... اگه الان مدارا کنی تا چند سال دیگه این تویی که نبض زندگی رو بدست میاری... تو پرانتز بهت می گم ... با تمام حسهای زنانگیت می تونی اونو رام خودت کنی... می دونم که تو می تونی...
دلم نمی خواد بیشتر از این باهاش صحبت کنم ... احساس می کنم زندگیم شده بازیچه ... از کار شهرام ناراحت شدم ... به کسی ربطی نداشت ... چون خانوادش دردی از من دوا نمی کنن ... بلکه روشون بیشتر بهم باز میشه ... اگه قرار بود مسئله باز بشه ... من باید مطرح می کردم ... اون وقت بود که یه جنجال حسابی رخ میداد... سعی کردم موضوعو عوض کنم و یه جوری سرد با جریان برخورد کنم ...
تو یک ساعتی که موند خیلی سعی کرد از تصمیمم با خبر بشه ... و خیلی تلاش کرد که نظرمو نسبت به شهرام بدونه ... اما من خیلی دل پر دردی دارم که بخوام به این زودی با هات کنار بیام....
شب نزدیک های ساعت ۹ شهرام اومد خونه ... یه خورده خرت و پرت خریده بود ... گذاشت رو اپن ... سعی کردم همچنان سرم تو مجله و روزنامه های دوروبرم باشه ... یه چند ثانیه ای جلو در اتاق ایستاد و بعد رفت واسه اینکه لباسشو عوض کنه .... سرمو حتی لحظه ای بلند نکردم... دوباره سایه اش رو پشت سرم دیدم ...صدای نفسهاش... یه خورده من من کرد بعد گفت ... یه خورده خرید کردم می ری جابه جاشون کنی...
چیزی نگفتم... داشتم به این فک می کردم که اگه تو شرایط عادی بودیم با دیدن گل و پاکتهای نون شیرینی و شکلات و بعد هم فنجون های چای ... بدون هیچ وقفه سینجین می کرد که کی اینجا بوده ... ولی حالا خودشم می دونه که چه خبر بوده ... و چه گندی زده به اوضاع....
اومد گوشه تخت نسشت کنارم ...پشت من .... دستشو گذاشت رو کتفم ... که یهو خودمو کشیدم کنار ... بهش گفتم دفعه آخرت باشه بهم دست می زنی ...
ابروهاش رفتن تو هم گفت ... بهار تو رو خدا تمومش کن ... گفتم غلط کردم ... گه خوردم ... اصلا تو دیگه یه زن سرخود و مختاری ...من نه با رفتن بیرونت کار دارم نه با اومدنت نه با بیرون بودنت ... مگه تو اینو نمی خوای ... خوب قبول... اصلا با هیچیت کار ندارم ... ولی این قهر لعنتی رو کنار بذار... دیگه دارم خسته میشم...
خسته تر از من ... کتک خورده تر از من ... بد بخت تر از من ... بی کس تر از من ... تو با خودت چه فکری کردی ...فکر کردی که من از زیر بوته در اومدم یا بی کس و کارم ... که هر غلطی خواستی بکنی ...بعد فک و فامیل بفرستی با یه شاخه گل دوباره خرم کنی ... کی به تو اجازه داد تا مسائلمونو ببری کف دست فک و فامیلت بذاری ... پاشه بیاد اینجا منو نصیحت کنه و راه کار نشونم بده ... بگه داداشم دیونه اس ... تو رو خدا تحملش کن....نه جونم این بار و اشتباه اومدی ... حالا هم پاشو برو گمشو که نمی خوام قیافه اتو ببینم ... بوت داره حالمو بهم می زنه ....
عصبانی از جاش بلند شد و رفت که بره بیرون ... دوباره اومد کنارم گفت می رم گم می شم ... تا قیافم حالتو بهم نزنه تا بوی تنم اذیتت نکنه ... ولی تو چه بخوای چه نخوای چه حالت بهم بخوره چه نخوره من شوهرتم ... اینجا هم خونه منه ... تو هم تا زمانی که زن منی باید همه وجود منو همون طور که هست بخوای....یعنی چاره دیگه ای نداری... تو اینطور می خوای قهر باشی ... باشه باش ... پس بچرخ تا بچرخیم...
بعدم از اتاق رفت بیرون .............................................






